تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
گفت : به تو چه ضرر دارد كه مرا خبر دهى ؟ پس از حسن اخلاق و شيرينى سخن او متعجّب شدم ، قلبم به او مايل شد و چنان شد كه هرچه سخن مىگفت ، محبّتم به او زيادتر مىشد . سپس از توتون براى او سبيل ساختم و به او دادم . گفت : تو بكش ، من نمىكشم . در فنجان برايش قهوه ريختم و به او دادم ، گرفت و اندكى از آن خورد ، آن‌گاه به من داد و گفت : تو آن را بخور . گرفتم و آن را خوردم و ملتفت نشدم تمام آن را نخورد و لحظه به لحظه محبّتم به او زيادتر مىشد . گفتم : اى برادر ! خداوند امشب تو را براى من فرستاده كه مونسم باشى . آيا با من نمىآيى كه برويم و در مقبرهء جناب مسلم بنشينيم . گفت : با تو مىآيم . حال خبر خود را نقل كن ! گفتم : اى برادر ، واقع را برايت نقل مىكنم . من از آن روز كه خود را شناخته‌ام به غايت فقير و محتاجم و با اين حال ، چند سال است كه از سينه‌ام خون مىآيد ، علاجش را نمىدانم و عيال هم ندارم . دلم به زنى از اهل محلّهء خودم در نجف اشرف مايل شده و چون چيزى در دستم نبود ، گرفتنش برايم ميّسر نشد ، اين ملّاييه مرا مغرور كردند و گفتند : براى حوايج خود به صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - متوجّه شو و چهل شب چهارشنبه در مسجد كوفه بيتوته كن كه آن جناب را خواهى ديد و حاجتت را بر خواهد آورد و اين آخرين شب چهارشنبه است . چيزى نديدم و در اين شب‌ها ، اين همه زحمت كشيدم ، اين سبب آمدنم به اين جاست و حوايجم اين است . درحالىكه من غافل بودم و ملتفت نبودم ، گفت : سينهء تو ! عافيت يافت و آن زن را به زودى خواهى گرفت و امّا فقرت ، به حال خود باقى است تا بميرى و من به اين بيان و تفصيل ملتفت نشدم . گفتم : به جانب مسلم نمىرويم ؟ گفت : برخيز ! برخاستم ، در پيش‌روى من افتاده . وارد زمين مسجد كه شديم ، به من گفت : آيا دو ركعت نماز تحيّت مسجد نخوانيم ؟