تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
كيفيّت آن ، بنابر آن‌چه از خطّ ايشان حرفا به حرف نقل مىشود ، اين است . سال هزار و سىصد و بيست و پنج ، در بارفروشى مازندران در محلهء مرادبيك نزديك طلوع فجر ، روبه قبله به هيأت محتضر خوابيده بودم ، از خواب بيدار مىشوم ؛ به نحوى كه چشمم مىبيند ، گوشم مىشنود و ادراكات قلبى و مشاعرم ، همه بيدار است ، ولى بدنم خواب است ، قابل هيچ‌گونه حركت نيست و بر تكلّم و هيچ‌گونه صدايى قادر نيستم و زانوهايم را برطبق عادتى كه از پدرم - قدّس سرّه - به ارث برده بودم جمع كردم . در اين حال ؛ يعنى در ابتداى بيدار شدن چشم و گوش و دل ، مىبينم كه قوسى از نور ضعيف مانند نور چراغى كه فتيله‌اش را پايين كشيده باشند ، بر تمام بدنم از سر تا پنجهء پا به وسعت دو وجب يا بيشتر ، چتر زده و مانند تور سفيد نازك زرنگارى است كه نقطه‌هاى كوچك زرّين نور ، در زمينهء سفيدرنگ مشبّك لطيف آن نور به فاصله‌هاى متساوى نقش بسته ؛ گويى آن نقطه‌ها ، مانند چشم حسّاس ، هريك به من نگاه مىكند ، با من كار دارد و منتظر است و من بالحسّ و العيان به آن نگاه مىكنم و وحشتى از آن ندارم ، بلكه با حالت انس و سكون خاطر ، آن را مشاهده مىكنم و متفكّرم كه اين چيست ، از كجاست ، چه مىخواهد بكند و به كجا مىخواهد برود ؟ و ميل مفرطى دارم كه آن را بگيرم و بر آن دست بكشم ، هرچه مىخواهم حركت كنم و در آن دست ببرم ، اصلا ممكن نيست ؛ تا چند لحظه به اين حالت بودم و چشمم به او بود ؛ ناگاه از ديوار قبلهء حياط خانه كه روبه‌روى ايوانى بود كه من در آن خوابيده بودم و آن ديوار خانهء سيّد موسى نام ، اهل قريهء گنج‌افروز بود كه در آن وقت مرحوم شده ، دو طفل صغير ، سيّد صادق و سيّد طاهر ، از او در خانه بودند . بغتتا ديدم حضرت بقية اللّه - ارواحنا فداه - نمودار شد ، بدون آن‌كه در تطبيق شكّ كنم ، مثل آن‌كه او را مىشناختم و مىشناسم ؛ كمعرفتى بنفسى و مىبينم عمامهء سياه ژوليده‌اى به وضع ايرانى ، بر سر دارد و قباى سفيد تابستانى در بريقهء قبا باز ، سينهء مبارك نمودار و هيچ مويى در سينه‌اش نديدم و عباى نازك سياهى از جنس شال‌هاى