تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
بودم ، رضا به قضا داده ، خوابيدم . وقتى بيدار شدم هوا به واسطهء طلوع ماه ، روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهايت ضعف و بىحالى بودم ، در اين حال سوارى نمايان شد ، با خود گفتم ؛ اين سوار مرا خواهد كشت ، زيرا در صدد دستبردى خواهد بود ، من هم چيزى ندارم ، لذا خشم خواهد كرد و لامحاله زخمى بر من خواهد زد . پس از رسيدن ، سلام كرد . جواب گفتم و مطمئن شدم . فرمود : با حالت ضعف چه مىكنى ؟ به حال خود اشاره كردم . فرمود : در جنب تو سه خربزه است ، چرا نمىخورى ؟ من چونت فحصّ كرده بودم و از هندوانه به صورت حنظل مأيوس شده بودم ؛ چه رسد به خربزه ، گفتم : مرا سخريّه مكن ! به حال خود واگذار ! فرمود : به عقب نگاه كن ! نظر كردم ، بوته‌اى ديدم كه سه خربزهء بزرگ داشت . فرمود : يا يكى از آن‌ها گرسنگى خود را رفع كن ، نصف يكى را صبح بخور و نصف ديگر را با خربزه صحيح همراه خود ببر و از اين راه به خطّ مستقيم روانه شو ، فردا نزديك ظهر ، نصف خربزه را بخور و خربزهء ديگر را صرف مكن كه به كارت نخواهد آمد . نزديك غروب به سياه خيمه‌اى خواهى رسيد ، آن‌ها تو را به قافله خواهند رساند . سپس از نظرم غايب شد . برخاستم و يكى از خربزه‌ها را شكستم ، بسيار لطيف و شيرين بود شايد به آن خوبى نديده بودم ، آن را خوردم ، دو خربزهء ديگر را برداشته ، روانه شدم و طىّ مسافت مىكردم تا ساعتى از روز برآمد ، خربزهء ديگر را شكسته ، نصف آن را خوردم و نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا به شدّت گرم بود ، خوردم و با خربزهء ديگر روانه شدم . نزديك غروب از دور خيمه‌اى ديدم ، چون اهل خيمه از دور مرا ديدند ، به سوى من دويدند ، مرا به سختى و عنف گرفتند ، و به سوى خيمه بردند ؛ گويا توهّم كردند كه من جاسوسم و چون غير عربى نمىدانستم و آن‌ها جز فارسى ، نمىدانستند ، هرچه فرياد