مىكردم ، كسى به حرفم گوش نمىداد تا نزديك بزرگ خيمه رفتم ، او با خشم تمام گفت : راست بگو ، از كجا مىآيى ؟ و گرنه تو را مىكشم .
من به قرار حيله ، فى الجمله حال خود ، بيرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدّس و گم كردن راه را ذكر كردم .
گفت : اى سيّد كاذب ! اين جاها كه تو مىگويى متنفّسى عبور نمىكند ، مگر آنكه تلف مىشود و جانور او را مىدرد ، به علاوه ، آنقدر مسافت كه تو مىگويى مقدور كسى نيست كه در اين زمان طى كند ، زيرا به طريق متعارف از اينجا تا مشهد ، سه منزل است و از اين راه كه تو مىگويى ، منزلها خواهد بود ، راست بگو و گرنه تو را با اين شمشير مىكشم ، آنگاه شمشير خود را بر من كشيد .
در اين حال ، خربزه از زير عبايم نمايان شد .
گفت : اين چيست ؟ تفصيل را گفتم . تمام حاضرين گفتند : در اين صحرا ابدا خربزه نيست ، خصوصا اين قسم كه ما تاكنون نديدهايم . بعضى به بعض ديگر ، رجوع و به زبان خود ، گفتگوى زيادى كردند ؛ گويا مطمئن شدند اين خرق عادت است . سپس آمدند ، دست مرا بوسيدند ، در صدر مجلس جاى دادند ، مرا معزّز و محترم داشتند ، جامههاى مرا براى تبرّك بردند ، جامههاى پاكيزه برايم آوردند و دو شب و دو روز در نهايت خوبى مهماندارى كردند ، روز سوّم ده تومان به من دادند ، سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند .
[ امير اسحاق استرآبادى ] 25 ياقوتة
مكاشفه و طىّ الارض دربارهء سيّد فاضل صالح امير اسحاق استرآبادى است .
چنانكه علّامه مجلسى رحمه اللّه در بحار « 1 » ، از والد ماجد خود نقل كرده ، او گفت : در زمان ما ، مردى صالح و فاضل از اهل استرآباد بود . نامش ميراسحاق و به درويش مكّى
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 176 - 175 .