معروف بود ، زيرا بسيار حجّ مىكرد و چهل حجّ پياده كرده بود ، ميان مردم به آن مشهور بود كه به طىّ الارض مىرود ، زمين از زير پايش پيچيده مىشود و مسافت بعيد را به زودى مىرود .
اتّفاقا در بعضى سالها ، به اصفهان آمد و بر ما وارد شد ، در خانهء ما منزل كرد و چند ماه توقّف نمود . آثار زهد و صلاح بسيار از او آشكار گرديد . روزى از او پرسيدم :
اين طىّ الارض كه در حقّ تو اشتهار دارد ، صحّت دارد يا از باب ربّ مشهور لا اصل له است و واقع و حقيقتى ندارد ؟
گفت : اصلى ندارد و سبب اشتهار ، اين است كه يك سال با جمعى از حجّاج به مكّه مىرفتيم ، به جايى رسيديم كه از آن مكان تا مكّه هفت منزل مسافت بود ، من به سبب امرى ، از حجّاج پس افتادم و قافله از نظرم رفت ، تنها مانده ، راه را گم كردم ، حيران و سرگردان و هراسان ميان بيابان ماندم و چون براى راه يافتن ، به اطراف و جوانب وادى بسيار دويدم ، تشنگى بر من غلبه كرد . دل به مردن دادم و از زندگى مأيوس شدم ، لابدّ و لاعلاج آواز استغاثه به يا ابا صالح رحمك اللّه ادركنى و اغثنى بلند كردم ؛ يعنى اى ابا صالح ! خدا تو را رحمت كند ، مرا درياب و به راه دلالت كن ! ناگاه از دامن بيابان ، سوارى نمايان گرديد و بعد از لمحهاى نزد من آمد .
ديدم جوانى خوشرو و گندمگون است كه بر زىّ بزرگان لباس پوشيده ، بر اشترى سوار شده و مطهّرهاى پر از آب در دست دارد . چون او را ديدم ، بر او سلام كردم و جواب شنيدم . به من گفت : تشنهاى ؟
گفتم : آرى ! مطهّره را به دستم داد ، به قدر حاجت آشاميدم .
بعد از آن گفت : مىخواهى به قافله برسى ؟
گفتم : آرى ! پس مرا رديف خود كرده ، بر پشت شتر خود سوار نمود و به سمت مكّه متوجّه گرديد ، من عادت داشتم هر روز حرز يمانى مىخواندم ، وقتى در خود آسودگى ديدم و به خلاصى خود از آن مهلكت اميدوار شدم ، شروع به خواندن آن كردم . آن جوان دربارهء فقرات آن حرز ، مرا تغليظ نمود و گفت : چنان نيست كه مىخوانى ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 568
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٦٨