كوفه رفتند ، چون مسجد سهله در آن اوقات مخروبه بود و نان و آب در آن نبود و بعضى از خوف دستبرد اعراب بيابان ، جرأت ماندن نكردند و رفتند . من چون چيزى با خود نداشتم و به قدر حاجت ، آب و نان داشتم و مقصودم اتمام عمل بود ؛ بعد از نماز عشايين و اتمام اعمالى كه در مسجد سهله وارد است ، تنها ماندم . بر بام مقام مذكور برآمدم ، غذا خوردم و خوابيدم ، بيشتر شب گذشت ناگاه ديدم كسى با دست خود مرا حركت مىدهد ، چشم گشودم ، ديدم شخصى در بالينم نشسته ، مرا مىجنباند .
به من گفت : شاهزاده تشريف دارد ، اگر طالبى و شوق درك ملاقات او را دارى ، بيا شرفياب شو ! جواب دادم : به شاهزاده كارى ندارم .
چون اين شنيد ، برخاست و رفت ، با خود گفتم اوّل شب كه غير از من كسى در مسجد نبود ؛ اين شاهزاده كيست و چه وقت آمده ؟ برخاستم ، نشستم و بر صحن مسجد نظر انداختم ؛ ديدم فضاى مسجد روشن است و بين اين مقام كه من بر بام آن هستم و مقام مقابل كه در سمت شمال اين مسجد در زاويهء غربى واقع است ، جماعتى به شكل حلقهء مدوّره ايستادهاند و شخص بزرگ و با مهابتى وسط حلقهء ايشان ايستاده ، نماز مىخواند .
چون آن را ديدم ، گمان كردم كسى از شاهزادگان عجم در نجف بوده و شب براى بيتوتهء مسجد بيرون آمده و بعد از خوابيدن من وارد شده ، باز دراز كشيدم ، در اثناى خوابيدن ، ملتفت شدم روشنايى مسجد ، بدون شمع و مشعل بود ؛ اينطور وقوف و عبادت با شاهزادگان چه مناسبتى دارد ؟
بار ديگر نشستم و بر صحن مسجد نظر انداختم ، مسجد را خلوت و تاريك ديدم ، اصلا اثرى از آن جماعت نديدم .
دانستم اين شاهزاده ، مولا و آقاى من بوده و من سعادت دريافت صحبت او را نداشتم و پشت دست خود را به دندان حسرت گزيدم ، شب را صبح كرده ، گريان و نالان به نجف اشرف برگشتم ، از فيض زيارت حسينى بازمانده ، به مقصود و مطلوب خود هم نرسيده ، لكن باز از مداومت بيتوتهء شب چهارشنبهء مسجد سهله پا نكشيدم و كما
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 555
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٥٥