تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
بر اميد و يقين خود بودم تا مدّت ديگر حجّ كردم و در موقف ، دعا نمودم ، تا آن‌كه روزى در ظهر كعبه نشسته بودم ، يمان بن فتح بن دينار و محمد بن قاسم علوى و علان كنانى با من بودند و با يكديگر حديث مىكرديم ، ناگاه مردى را ديدم كه طواف مىكرد و من اشاره كردم كه او را نگاه كنند و خود برخاستم كه او را متابعت كنم . او طواف نمود و به حجر رسيد ، ديد سايلى بر حجر ايستاده و مردم را به خداى عزّ و جلّ قسم مىدهد كه به او عطايى نمايند ؛ چون آن مرد نظرش به سايل افتاد ، خم گرديده ، از زمين چيزى ربود و به آن سايل عطا فرمود . من نزد سايل رفتم و از آن چيز پرسيدم ، از اظهار آن امتناع نمود ، من به او دينارى دادم و گفتم : دست خود را باز كن تا ببينم در آن چيست . چون گشود ، چيزى در آن بود كه بيست دينار آن‌را مقدّر نمودم و در دل يقين كردم كه آن مرد مولاى من بود ، به مجلس خود برگشتم و چشم خود را به جانب اهل طواف گشودم ، آن مرد از طواف خود فارغ شد و به سوى ما ميل نمود . وقتى او را ديديم ، رهبت شديدى بر ما عارض و چشم‌هايمان خيره شد ، بىخود به تعظيم او برخاستيم ، پس آمده ، نزد ما نشست . ما به او عرض كرديم : شما از كدام قوم مىباشيد ؟ فرمود : از عرب . عرض كرديم : از كدام عرب ؟ فرمود : از بنى هاشم . بعد از آن فرمود : ان شاء اللّه بر شما پنهان نخواهد ماند ، آيا مىدانيد زين العابدين عليه السّلام هنگام فراغ از نماز خود در سجدهء شكر چه مىگفت ؟ عرض كرديم : نه ! فرمود : مىگفت : يا كريم مسكينك بفنائك يا كريم فقيرك زائرك حقيرك ببابك يا كريم . اين‌را فرمود و از نزد ما رفت و ما در فكر و مذاكره امر او ، فرود شديم و تحقيق نكرديم ، فردا باز او را در طواف ديديم و چشم‌ها به جانب او گشوديم ، از طواف كه