مانده بود . زمانى كه اين را شنيد ، فرمود : تمام نشده ، لكن به سبب اين دروغى كه گفتى ، خواهد رفت و به من نفقه عطا فرمودند و برگشتم . پس ، آنكه خود داشتم ، رفت و آنچه آن بزرگوار به من عطا كرده بود ، بماند . بار ديگر در سال دوّم به صريا رفتم ، آن دار را خالى يافتم و كسى را در آن نديدم . « 1 »
[ ابو على بن احمد محمودى ]
ختامة مسكية از ايشان ابو على بن احمد محمودى مىباشد كه ابو جعفر محمد بن جرير طبرى « 2 » به سند خود از او روايت كرده ؛ گفت : بيست و چند حجّ نمودم كه در جميع آنها به جامههاى كعبه مىچسبيدم ، بر حطيم و مقام ابراهيم مىايستادم ، به حجر الاسود مىچسبيدم و دعا مىكردم و بيشتر دعاى من آن بود كه به شرف ملاقات مولاى خود صاحب الزمان - عجّل اللّه تعالى فرجه - فايز شوم ، تا آنكه در يكى از آن سالها در مكّه در مكانى به جهت خريدن چيزى ايستاده بودم و با من غلامى بود ، مشربهاى در دست داشت . من مشربه را از دست غلام خود گرفته ، به جهت قيمت آنچيز ، پولى به آن غلام دادم ، او مشغول معامله شد و من به انتظار گذشتن معامله ايستاده بودم ، ناگاه كسى دامن عباى مرا كشيد ، چون متوجّه او شدم ، مردى را ديدم كه از مهابتش لرزيدم .
از من پرسيد : اين مشربه را مىفروشى ؟ از غايت مهابت نتوانستم به آن جواب دهم ، سپس از نظرم غايب شد ؛ گمان كردم مولاى من باشد ، زيرا يك روز در باب صفا به مكّه نماز مىكردم ، پس سجده نموده ، آرنجم را بر سينهء خود گذاشته بودم ، ناگاه ديدم شخصى به پاى خود مرا حركت داد ، سر برداشتم .
فرمود : آرنج خود را از سينه بردار ! چون چشم گشودم ، همين شخص را ديدم كه در باب مشربه از من سؤال نمود و مهابت او ، مرا لرزانيد .
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 440 .
( 2 ) . دلائل الامامة ، ص 539 - 537 .