داشت كه باز از او اخذ كنم . برگشتم ، ديدم در غايت خضوع و گريه ، مشغول خواندن دعاى اذن دخول است . باز مزاحم او شده ، گفتم : من بايد به تو زيارت تعليم دهم .
اين دفعه نيماشرفى به من داد و به من اشاره كرد ، رجوع نكن و برو ! من رفتم و با خود گفتم ؛ نيكوشكارى به دست آمده ، باز مراجعت كردم و او را در عين خضوع ديدم به او گفتم : كتاب را بگذار ! من بايد براى تو زيارت بخوانم و رداى او را كشيدم .
اين دفعه نيز يك ريال به من داد و مشغول خواندن اذن دخول شد ، من رفتم ، باز طمع مرا بر معاودت باز داشته ، مراجعت نمودم و همان مطلب را تكرار كردم .
اين دفعه كتاب را زير بغل گذاشته و حضور قلبش تمام شده ، بيرون آمد . من از كردهء خود پشيمان شدم ، نزد او آمدم و گفتم : برگرد و به هرطور كه مىخواهى ، زيارت نما ! من با تو كارى ندارم . گريهكنان گفت : حال زيارتى برايم نماند و رفت . من خود را ملامت كردم و مراجعت نمودم .
از در خانه داخل فضا شدم ، ديدم سه نفر بر لب بام خانهء من ، محاذى در خانه ، روبروى من ايستادهاند . آنكه وسط بود ، جوانتر بود و كمانى در دست داشت ؛ تير در كمان نهاده ، به من گفت : چرا زاير ما را از ما باز داشتى ؟ و كمان را زه كشيد ، ناگاه سينهء من سوخت و آن سه نفر غايب شدند ، سوزش سينهام اشتداد كرده ، بعد از دو روز ، مجروح شد ، به تدريج جراحت آن پهن شد و اكنون تمام سينهء مرا فراگرفته . سينهء خود را گشود ، ديدم مجموع سينهء او پوسيده بود ، دو سه روزى گذشت كه آن شخص مرد .
[ احوالات شيخ جعفر عرب ]
اين ناچيز گويد : مضمون اين حكايت و حكايت سابق بر اين ، در اغلب جهات ، خصوصا در زمان وقوع متّحد است ؛ چون عصر مولاى سلماسى ، ناقل حكايت سابق همان عصر و زمان شيخ جعفر عرب مرحوم بوده ، زيرا هردو از ملامذه و تربيتيافتگان مرحوم سيّد بحر العلوماند ، فلذا مىتوان گفت هردو يك قضيه بوده ؛ اگرچه احتمال دوئيّت هم مىرود و اللّه العالم على التعدّد و الأتّحاد . جلالت قدر شيخ