محمد باقر كه در سنّ ، اكبر از من بود ، چون تحمّل اين حكايت ، تقريبا پنجاه سال قبل از اين بود ، لذا مردّد شدم ، او نيز از والد اكرم - طاب ثراه - خبر داد كه فرمود : از جمله كرامات باهرهء ائمّهء طاهرين عليهم السّلام در سرّ من رأى در اواخر ماه دوازدهم يا اوايل ماه سيزدهم ، آنكه مردى از عجم در تابستان به زيارت عسكريّين عليهما السّلام مشرّف شد كه هوا به غايت گرم بود و وقتى قصد زيارت كرد كه كليددار وسط روز در رواق بود ، درهاى حرم مطهّر بسته و مهيّاى خوابيدن در رواق بود ؛ نزديكى شباك غربى كه از رواق به صحن باز مىشود . صداى حركت پاى زوّار را كه شنيد ، در را باز كرد و خواست براى آن شخص زيارت بخواند . زائر به او گفت : اين يك اشرفى را بگير و مرا به حال خود واگذار كه با توجّه و حضور قلب ، زيارتى بخوانم . كليددار قبول نكرد و گفت : قاعده را به هم نمىزنيم .
اشرفى دوّم و سوّم به او داد ؛ باز قبول نكرد ، چون كثرت اشرفىها را ديد ، بيشتر امتناع نمود و اشرفىها را ردّ كرد .
زائر متوجّه حرم شريف شد و با دل شكسته عرض كرد : پدر و مادرم فداى شما باد ! اراده داشتم شما را با خضوع و خشوع زيارت كنم ، شما بر منع كردن او مطّلع شديد .
كليددار او را بيرون كرد و در را بست ؛ به گمان آنكه آن شخص به سوى او مراجعت مىكند و هرچه بتواند به او مىدهد ، به طرف شرقى رواق متوجّه شد كه از آن طرف ، به طرف غربى برگردد .
وقتى به ركن اوّل رسيد كه از آنجا بايد براى شباك منحرف شود ، ديد سه نفر در يك صف روبه او مىآيند ، الّا آنكه يكى از ايشان ، اندكى مقدّم است برآنكه در جنب او است ، همچنين دوّمى از سوّمى و سوّمى به حسب سنّ از همه كوچكتر و در دست او قطعه نيزهاى است كه در سرش پيكان دارد . كليددار چون ايشان را ديد ، مبهوت ماند .
صاحب نيزه متوجّه او شد ، در حالى كه مملوّ از غيظ و غضب بود و چشمانش از كثرت خشم سرخ شده بود و نيزهء خود را به قصد طعن زدن بر او حركت داد و فرمود : اى ملعون پسر ملعون ! مگر اين شخص به زيارت تو آمده بود كه او را مانع شدى ؟ در اين
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 429
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٢٩