بستم ؛ ناگاه سيّد جليل نبيلى را ديدم كه در نهايت سكينه و وقار و با قلبى جامع و بدنى خاشع ، در حرم مطهّر داخل شد ؛ مقابل ضريح مقدّس ايستاد . من با خود گفتم ؛ او مىبيند من اراده دارم درهاى حرم را ببندم ، لا بدّ زيارت خود را مختصر مىكند . سپس كتابى كه در دست داشت ، گشود و شروع به خواندن زيارت جامعهء كبيره با ترتيل و اطمينان نمود ، در خلال خواندن هريك از فقرات آن زيارت ، مثل گريه كردن شخص واله و حيران گريه مىكرد . من نزديك او رفته ، از او سؤال نمودم ، زيارتش را تخفيف دهد و در خروج تعجيل نمايد . اصلا به من التفات نكرد .
آنگاه قدرى نشسته ، خلقم تنگ شد . دوباره برخاستم و از او خواهش نمودم در زيارتش تخفيف دهد ، اين مرتبه عباراتى خشن به او گفتم . باز به من التفات نكرده ، تا آنكه دفعهء سوّم از او التماس تخفيف در زيارت و توقّف نمودم ، كتابى كه در دست داشت از او گرفته ، او را فحّاشى نمودم . باز آن سيّد جليل متعرّض من نشده ، حال تأنّى و گريه و حضور قلب را از دست نداد ، چون كتاب را از دستش گرفتم ، ديدم چشمهايم چيزى نمىبيند .
جدّ و جهد كردم بلكه چشمهايم چيزى ببيند . ديدم فى الواقع كور شدهام . با اين حال خود را به نزديك درى كه نبسته بودم ، كشانيدم ، دو طرف در را به دو دست گرفته ، منتظر بيرون آمدن او شدم ؛ چون زيارتش را پيشروى مبارك تمام كرد ، به پشت ضريح مقدّس متوجّه شده ، سيّدهء تقيّه نرجس خاتون و رضيّهء مرضيّه حكيمه خاتون را زيارت نمود و من كلام او را مىشنيدم . وقتى نزديك در رسيد و خواست بيرون رود ، دامنش را گرفته ، تضرّع و زارى نموده ، آن بزرگوار را قسم دادم از تقصيرم درگذرد و چشمهاى مرا به حالت اوليّه برگرداند . كتابش را از من گرفت و گويا به چشمهاى من اشاره نمود . سپس چشمهاى من به حالت اوليّه برگشت و همهچيز را ديدم مثل اينكه هيچ نابينا نشدهام و بعد از ديدن اين كيفيّت ، آن بزرگوار از نظرم غايب شد و هرقدر در رواق و صحن تجسّس نمودم ، احدى را نديدم ، انتهى .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 405
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٠٥