جناب ميرزا عرض حاجتى دارم .
گفت : حالا در خواب است ، برو و وقت عصر بيا !
گفتم : عرض مختصرى دارم .
از روى تعرّض گفت : برو باب اندرون را بزن !
من جسارت كرده ، نزد باب رفته ، حلقه را حركت دادم ؛ ديدم آوازى بلند شد كه فلانى تأمّل كن تا من بيايم و نام مرا ذكر نمود . من تعجّب كردم . به زودى تشريف آورد ، هميان را به همان شكل از زير دامن خود درآورد ، به من داد و فرمود : تا زندهام ، راضى نيستم كسى از اين واقعه خبردار شود . بردار و به وطن خود برو ! من هم دست آن جناب را بوسيده ، وداع كردم و فرداى آن روز به سوى وطن روانه شدم ، چون وارد وطن خود شدم مواصلت عشيره و ارحام و قيام به رسومات ورود از ديد و بازديد ، تمشيت لوازم و ضروريّات و تدارك مافات اين واقعه را از نظرم برد ، تا آنكه چندى گذشته ، في الجمله فارغ البال و آسودهخاطر گرديدم .
اتّفاقا روزى با عيال خود نشسته بودم ، از وقايع گذشته و گزارشات آن سفر صحبت به ميان آمد ، ملتفت اين واقعه شدم و تفصيل آنرا براى زوجهء خود ذكر نمودم .
چون زوجهام اين واقعه را شنيد ، بسيار تعجّب نمود و گفت : تو همچو كسى را ديدى ، به همينقدر قانع گشته ، از ملازمت خدمت و صحبت او پا كشيدى ؟
گفتم : پس بايد چه كار كرده باشم ؟
گفت : بايد در خدمت همچو بزرگى بود تا آن زمان كه جان به جانآفرين تسليم نمود و در جوار او مدفون گرديد .
گفتم : آن حالت شوق ملازمت بازماندگان ، مانع من از اين حال شد ، حال هم كه گذشت و از اين نعمت بزرگ دست بريده شديم .
گفت : نه ، و اللّه وقت نگذشته و تدارك آنهم كمال سهولت را دارد ، زيرا شهر قم از بلاد معمورهء متبرّكه و درك خدمت همچو بزرگى هم ، سرآمد عامّهء خيرات است .
برخيز ! هرچيز كه داريم نقد كن تا آنرا با خود برداشته ، مايهء معاش نماييم و دو روزهء
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 403
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٠٣