همچنين آنرا در كتاب مستطاب دار السلام معاصر عراقى ديده و آن اين است كه بعد از وفات ميرزاى مذكور ، شخصى از اهل شيروانات را در بلد مبارك قم ديدند كه در صفّهء معروف به شيخان كه ميان مقبرهء بزرگ قم واقع و مدفن جمعى از مشايخ سابقين و لاحقين و محلّ قبر ميرزاى مذكور است ، ملازمت دارد و مانند خدّام در آن بقعه معمول مىدارد ، بدون آنكه كسى به او مزدى دهد يا او را بر آن كار بگمارد و چون اين عمل را خلاف رسم معروف ديدند ، سبب اينگونه خدمت را از او پرسيدند ؛ مذكور داشت : من مردى از اهل شيروان و در آن ولايت سرآمد بعض همگنان و از جملهء اعزّه و اعيان بودم ، خود را مستطيع ديده ، به ارادهء حج بيت اللّه لباس سفر پوشيده ، خارج شدم و پس از وصول به موسم و اقامهء مراسم از راه دريا برگشتم .
اتّفاقا روزى براى قضاى حاجت بر لب كشتى رفته ، چون نشسته و خم گرديدم ، بند هميان از ميانم بريده شد ، هميان به دريا افتاده و آه سرد از دل پردرد بركشيدم ، از آن قطع اميد كرده ، حيران به منزل خود برگشتم و جمله آلات و اسبابى كه داشتم ، سرمايهء ما يحتاج خود كردم تا آنكه وارد نجف اشرف شده ، در اين خصوص به كس بىكسان و پناه درماندگان دخيل شدم .
شبى آن جناب را خواب ديدم ، فرمود : غم مخور ! به شهر قم برو و هميان خود را از ميرزا ابو القاسم عالم قمى رحمه اللّه بخواه كه آنرا به تو مىرساند .
از خواب برخاسته ، اين كار را از عجايب روزگار ديدم . با خود گفتم ؛ هميان در درياى عمّان رفته و امير مؤمنان عليه السّلام مرا در شهر قم به آن دلالت مىكند . سپس گفتم : من اين مزارهاى مطهّر را زيارت كرده ، به زيارت قبر حضرت معصومه عليها السّلام هم مىروم و در اين خصوص به جناب ميرزاى مذكور هم اظهار مىكنم ، شايد در اين كار علاجى فرمايد .
سپس به قم آمده ، بعد از زيارت قبر حضرت معصومه عليها السّلام به خانهء جناب ميرزاى مذكور رفتم . اتّفاقا وقت خواب قيلوله بود و آن جناب در بيرون خانه تشريف نداشت .
به شخصى از ملازمان آن دربار گفتم : به او بگوييد كه مردى غريب از راه دور آمده ، به
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 402
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٠٢