دانه خرما و آب چاه صحن شريف بر چيزى متمكّن نبود ، لذا به جهت وسعت رزق ، مواظبت تامّى در ادعيهء مأثوره داشت ؛ گويا كمتر ذكر و دعايى بود كه از او فوت شد و غالب شب و روز مشغول بود .
روزى مشغول نوشتن عريضهاى خدمت حضرت حجّت عليه السّلام شد و بنا گذاشت چهل روز به اين طريق مواظبت كند كه قبل از طلوع آفتاب همهروزه مقارن با باز شدن دروازهء كوچك شهر كه به سمت دريا ، روبه طرف راست و قريب به چند ميدان است ، دور از قلعه بيرون رود كه احدى او را نبيند ؛ آنگاه عريضه را در گل گذاشته ، به يكى از نوّاب حضرت بسپارد و در آب اندازد ؛ تا سى و هشت يا نه روز چنين كرد .
فرمود : روزى از محلّ انداختن رقاع بر مىگشتم ، سر را به زير انداخته و خلقم بسيار تنگ بود كه ملتفت شدم . گويا كسى از عقب با لباس عربى و چفيه و عقال به من ملحق شد و سلام كرد ، من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و به جانب او توجّه نكردم ، چون ميل سخن گفتن با كسى نداشتم .
قدرى از راه را با من موافقت كرد و من به همان حالت اوّل بودم ، سپس به لهجهء اهل جبلعامل فرمود : سيّد محمد چه مطلبى دارى ؛ امروز سى و هشت روز يا نه روز است كه قبل از طلوع آفتاب بيرون مىآيى ، تا فلان مكان از دريا مىروى و عريضه در آب مىاندازى ، گمان مىكنى امام از حاجتت مطّلع نيست ؟
سيّد محمد گفت : من تعجّب كردم كه احدى بر شغل من خصوصا اين مقدار از ايّام را مطّلع نبود و كسى مرا در كنار دريا نمىديد و كسى از اهل جبلعامل در اينجا نيست كه من او را نشناسم ، خصوصا با چفيه و عقال كه در جبلعامل مرسوم نيست ، لذا احتمال نعمت بزرگ و نيل مقصود و تشرّف به حضور غايب مستور امام عصر - ارواحنا له الفداء - را دادم و چون در جبلعامل شنيده بودم دست مبارك آن حضرت چنان نرم است كه هيچ دستى آنگونه نيست ، با خود گفتم ؛ دو دست مباركش را پيش آورد ، مصافحه مىكنم ، اگر اين مرحله را احساس نمودم ، به لوازم تشرّف به حضور
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 396
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٩٦