مهماننوازى موصوفاند ، من هم يكى از اولاد ايشانم كه از زيارت ابى الحسن على بن موسى الرضا عليهما السّلام برگشته ، ارادهء زيارت قبر امير المؤمنين عليه السّلام را دارم ، به خدا قسم اگر امشب قهوه برايم نفرستادى ، شكوهء تو را به امير المؤمنين عليه السّلام مىكنم و عرض مىنمايم :
من مهمان سلمان شدم ولى او از من مهماندارى نكرد .
در اين مكالمه بود كه خادم مقبرهء سلمان با يك شمعدان و پنج يا شش شمع گچى فرنگى آمد و گفت : اينها را به جهت مصرف زوّار آوردهاند و هيچكس از زوّار اولى از جناب سيّد نيست ؛ اينها را سوزانيده ، اگر چيزى باقى ماند ، آنوقت به مصرف ديگران مىرسد .
سپس سيّد مرحوم فرمودند : اين شمعها را بگيريد كه جناب سلمان آنها را فرستاده ، چون چراغ روشن نموده ، نشستيم ، دوباره همان كلام اوّل را با سلمان خطاب كرده ، ادعا فرمود ؛ هنوز فرمايش او تمام نشده بود كه مردى از بيرون داخل شد .
وقتى سيّد مرحوم را ديد ، آن جناب را شناخت . پس ايستاده ، گفت : من حكايتى غريب دارم .
سيّد فرمودند : آيا نزد تو قهوه يافت مىشود ؟
فرمود : بلى .
فرمود : برو بياور ، آنوقت حكايت خود را بيان نما !
آن شخص رفته ، جعبهء بزرگى آورد كه قريب يك صاع قهوه با آلات و ادوات طنجش و قدرى نان خشك كوچك در آن بود كه آنها را با شكر ترتيب داده بودند .
سيّد مرحوم فرمودند : ما از سلمان قهوهء تنها خواستيم ايشان بيش از آن به ما عنايت فرمود .
آن مرد گفت : من صاحب كشتى هستم و متاع تجّار را از بصره به بغداد حمل مىكنيم ، امشب باد موافقى وزيدن گرفت و كشتى من به سرعت مىآمد . چون مقابل قبر سلمان رسيد از ميان شطّ ايستاد ، گويا جمعى او را گرفته و مانع از حركت او هستند ، پس هرچه در راه افتادن آن تدبير نموديم ، فايده نبخشيد ، گويا در اين اثنا كسى
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 393
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٩٣