به من گفت : اى شقى ! مدّتى گذشته و تو قبر سلمان را زيارت نكردهاى با آنكه در آمدن و رفتن از كنار اين قبر مىگذرى . پس من كشتى را به همان حالت گذاشته ، به زيارت قبر سلمان آمدم و هرچه فكر كردم سرّ اين كيفيّت و قضيّه را ندانستم .
ما سرّ آنرا بيان نموديم كه بايد قهوه به جانب سيّد برسد . بعد از صرف قهوه ، سيّد به من فرمودند : اسباب قهوه را تو تا ميان كشتى همراه برده كه اين عمل هم اكرام آن مرد باشد و هم كمكى از آن . چون همراه او اسباب قهوهخورى را در ميان كشتى بردم و او و جماعت اهل كشتى در كشتى نشستند ، دوباره كشتى به حركت آمد و به سرعت تمام راه افتاد ، حال آنكه تا آنوقت ، ملّاحان درصدد حركت دادن آن بودند و نمىتوانستند . پس همهء اهل كشتى از اين امر تعجّب نمودند . اين از كرامات سيّد مرحوم و ابى عبد اللّه سلمان فارسى - رحمة اللّه عليها - است .
از جمله در كتاب مذكور از سيّد مرتضى مزبور حكايت نموده كه گفت : با مرحوم سيّد مذكور آقا سيّد باقر به زيارت يكى از صلحا رفتيم ؛ مجلس منقضى شد ، خواستيم متفرّق شويم و از منزل آن مرد صالح بيرون بياييم ، آن مرد به سيّد عرض كرد : امروز براى ما نان تازه پختهاند ، ميل دارم جناب شما قدرى از آنرا با همراهان ميل بفرماييد .
سيّد قبول كرد ، چون سفره گسترده شد ، يك لقمه از آن نان برداشته ، تناول نمود و ديگر دست به آن نان نكشيد و تناول ننمود .
صاحب منزل از سبب تناول ننمودن سؤال كرد .
سيّد فرمودند : اين نان را زن حايض پخته و خمير كرده است .
آن مرد تعجّب نمود ، از سر سفره برخاسته ، بيرون رفت و از مباشر طبخ آن نان تفتيش نمود ، امر چنان بود كه آن مرحوم فرموده بود . سپس نان ديگرى آورد و آن مرحوم به قدر كفايت از آن تناول نمود ؛
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ
« 1 » .
هامش
( 1 ) . سوره جمعه ، آيه 4 .