تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
داده بود و امّا عشيرهء عنيزه ، پس از ايشان اثرى در منزل‌هايشان نديدم و احدى را نديديم كه از ايشان سؤال كنيم ، جز آن‌كه غبار شديدى ديديم كه وسط بيابان بلند شده بود ، پس وارد كربلا شديم و به سرعت اسبان ما را مىبردند . به دروازهء شهر رسيديم و ديديم عسكر بالاى قلعه ايستاده‌اند ، به ما گفتند : از كجا آمديد و چگونه رسيديد ؟ آن‌گاه به سوى زوّار و سواد آن‌ها نظر كردند و گفتند : سبحان اللّه ، اين صحرا از زوّار پر شده ، پس عنيزه به كجا رفتند . به ايشان گفتم : به بلد بنشينيد و معاش خود را بگيريد ، « و لمكّة ربّ يرعاها » ؛ و براى مكّه پروردگارى است كه آن‌را حفظ و حراست كند . اين مضمون كلام عبد المطلّب است كه چون نزد ابرهه ، ملك حبشه رفت ، براى پس‌گرفتن شتران خود كه لشكر ابرهه برده بودند ، گفت . ملك گفت : چرا خلاصى كعبه را از من نخواستى كه برگردم ؟ فرمود : من ربّ شتران خودم مىباشم و لمكّة . . . ، الخ . آن‌گاه داخل بلد شديم ، كنج آغا را ديديم كه بر تختى نزديك دروازه نشسته ، سپس سلام كردم ، در مقابل من برخاست . به او گفتم : تو را همين فخر بس كه در آن زيان مذكور شدى . گفت : قصّه چيست ؟ براى او نقل كردم . گفت : اى آقاى من ! من از كجا دانستم تو به زيارت آمدى تا قاصد نزد تو فرستم ، من و عسكرم ، پانزده روز است در اين بلد محصوريم و از خوف عنيزه قدرت بيرون آمدن نداريم ، از من پرسيد : عنيزه كجا رفتند ؟ گفتم : نمىدانم جز آن‌كه غبار شديدى ، وسط بيابان ديديم كه گويا غبار كوچ كردن آن‌ها باشد . پس از آن ، ساعت را بيرون آوردم ، ديدم يك ساعت و نيم به روز مانده و تمام زمان سير ما ، در يك ساعت واقع شد . بين منزل‌هاى بنى طرف تا كربلا سه فرسخ است ، لذا شب را در كربلا به‌سر برديم . صبح كه شد از عنيزه سؤال كرديم ، بعضى از فلاحين كه در بساتين كربلا بودند خبر دادند كه آن‌ها در منزل‌ها و خيمه‌هاى خود بودند كه ناگاه سوارى برايشان ظاهر شد