تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
القاب آن حضرت است - پس ، از داخل شدن امتناع كردم . پس دست مرا گرفت و در پيش‌روى خود داخل خانه كرد . چون داخل مسجد شديم ، جماعت طلبه را ديديم كه نشسته‌اند و منتظر بيرون آمدن سيّد - قدس اللّه روحه - از داخل به جهت تدريس هستند . جاى نشستن او خالى بود و كسى به جهت احترام در آن‌جا ننشسته بود و در آن موضع كتابى گذاشته بود ، آن شخص رفت و در آن محلّ نشست . آن‌گاه آن كتاب را برگرفت و باز كرد ، آن كتاب شرايع ، تأليف محقّق بود ، سپس چند جزو مسوّده از ميان اوراق كتاب بيرون آورد كه به خطّ سيّد بود ، خط سيّد در غايت درايت بود و هركسى ، نمىتوانست آن‌را بخواند ؛ شروع به خواندن آن نمود و به طلبه فرمود : آيا در اين فروع تعجّب نمىكنيد ؛ اين جزوه‌ها از اجزاى كتاب مواهب الافهام سيّد بود كه در شرح شرايع الاسلام است و آن در فنّ خود كتاب عجيبى است ، جز شش مجلّد ، از اوّل طهارت تا احكام اموات از آن بيرون نيامد . والد - اعلى اللّه مقامه و درجته - نقل كرد : چون از اندرون خانه بيرون آمدم ، آن مرد را ديدم كه در جاى من نشسته ، چون مرا ديد ، برخاست و از آن موضع كناره كرد ، او را در نشستن در آن مكان ملزم نمودم و ديدم او مردى خوش‌منظر ، زيباچهره و در زىّ غريب است ؛ چون نشستيم ، با خوشرويى و بشاشت به جانب او روى كردم ، كه از حالش سؤال كنم ، حيا كردم بپرسم او كيست و وطنش كجاست ؟ بحث را شروع نمودم . در مسأله‌اى كه ما در آن تكلّم و بحث مىكرديم ، او به كلامى تكلّم مىكرد كه مانند مرواريد غلطان بود ، او بىنهايت مرا مبهوت كرد . يكى از طلّاب گفت : ساكت شو ، تو را به اين سخنان چه‌كار ! تبسّم كرد و ساكت شد . چون بحث منقضى شد ، به او گفتم : از كجا به حلّه آمده‌ايد ؟ فرمود : از بلد سليمانيّه . گفتم : كى بيرون آمديد ؟ فرمود : روز گذشته بيرون آمدم و بيرون نيامدم مگر آن‌گاه كه نجيب پاشا در سليمانيّه داخل شد ؛ آن‌جا را فتح كرد و با شمشير و قهر گرفت و احمد پاشا پابانى را كه