تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
قريه از من مستدعى شدند كه مرقد مزبور را زيارت كنم ، من امتناع كردم و به ايشان گفتم : من مزارى را كه نمىشناسم زيارت نمىكنم و به جهت اعراض من از زيارت آن مزار ، رغبت مردم به آن‌جا كم شد ، آن‌گاه از نزد ايشان حركت كردم و شب را در مزيديّه نزد بعضى از سادات آن‌جا ماندم . چون وقت سحر شد ، براى نافلهء شب برخاستم و براى نماز مهيّا شدم . وقتى نافلهء شب را به‌جاى آوردم ، به هيأت تعقيب به انتظار طلوع فجر نشستم . ناگاه سيّدى بر من داخل شد كه او را به صلاح و تقوا مىشناختم و از سادات آن قريه بود . سلام كرد و نشست . آن‌گاه گفت : مولانا ! ديروز مهمان اهل قريهء حمزه شدى و او را زيارت نكردى . گفتم : آرى . گفت : چرا ؟ گفتم : زيرا من آن‌را كه نمىشناسم ، زيارت نمىكنم و حمزه پسر حضرت كاظم عليه السّلام در رى مدفون است . گفت : « ربّ مشهور لا اصل له » ؛ بسا چيزهايى كه شهرت كرده و اصلى ندارد و آن قبر حمزه پسر موسى كاظم عليه السّلام نيست ؛ هرچند مشهور شده ، بلكه آن قبر ابى يعلى حمزه بن قاسم العلوى است كه عبّاسى و از علماى اجازه و اهل حديث است . اهل رجال او را در كتب خود ذكر و به علم و ورع ثنا كردند . در نفس خود گفتم ؛ اين از عوام سادات است و از اهل اطّلاع بر علم رجال و حديث نيست . شايد اين كلام را از بعضى از علما اخذ نموده ؛ آن‌گاه به جهت مراقبت طلوع فجر برخاستم ، آن سيّد برخاست و رفت و من غفلت كردم تا از او سؤال كنم اين كلام را از كه مىگويى و اخذ كرده‌اى ؟ چون فجر طالع شده بود ، من به نماز مشغول شدم . نماز خواندم و براى تعقيب نشستم تا آفتاب طلوع كرد ، جمله‌اى از كتب رجال با من بود . در آن‌ها نظر كردم ، ديدم حال بدان منوال است كه ذكر نمود . اهل قريه به ديدن من آمدند و در ايشان آن سيّد بود .