به قبر سيّد محمد - ذى الدمعه - مرورم افتاد . پس نزديك شباك « 1 » بودم كه از بيرون شخصى را ديدم كه منظر نيكويى داشت ، صورت مباركش درخشان و به قرائت فاتحه الكتاب مشغول بود .
پس تأمّل كردم ، ديدم در شمايل عربى است و از اهل حلّه نيست . در نفس خود ديدم اين مرد غريب است ، به صاحب اين قبر اعتنا كرده ، ايستاده و فاتحه مىخواند و ما اهل بلد ، از او مىگذريم و فاتحه نمىخوانيم . ايستادم و فاتحه و توحيد را خواندم .
چون فارغ شدم ، سلام كردم .
او جواب سلام داد و فرمود : اى على ! تو به زيارت سيّد مهدى مىروى ؟
گفتم : آرى .
فرمود : من نيز با تو هستم .
چون قدرى راه رفتيم به من فرمود : اى على ! بر آنچه در اين سال بر تو وارد شده از خسران و رفتن مال ، غمگين مباش ، زيرا تو مردى هستى كه خداى تعالى حجّ را بر تو واجب كرده بود و امّا مال ، عرضى است كه زايل مىشود ، مىآيد و مىرود . در اين سال خسرانى به من رسيده بود كه احدى بر آن مطّلع نشده بود ؛ از ترس شهرت شكست كار كه موجب تضييع تجّار است . در نفس خود غمگين شدم و گفتم : سبحان اللّه ؛ شكست من شايع شده ، تا آنجا كه به اجانب رسيده لكن در جواب او گفتم : « الحمد للّه على كلّ حال » .
سپس فرمود : آنچه از مالت رفته ، به زودى به سوى تو برخواهد گشت ، بعد از مدّتى ، به حال اوّل خود بر مىگردى و ديون خود را ادا مىكنى .
من ساكت شدم و در كلام او تفكّر مىكردم تا آنكه به در خانهء شما رسيديم .
من ايستادم ، او هم ايستاد .
گفتم : اى مولاى من ! داخل شو كه من از اهل خانهام .
فرمود : تو داخل شو كه « أنا صاحب الدّار » منم صاحبخانه - و صاحب الدار از
هامش
( 1 ) . پنجره .