ايشان گفتند : آقاى بيدآبادى ، آقا محمد اين دعا را به من آموختهاند و در پشت كتاب دعا نوشتهام . برخاسته ، كتاب مزبور را آوردند ؛ « ادركونى و لا تهلكونى » حك كرده بودند ، هردو فعل را مفرد نوشتند . ديگر اين واقعه را با كسى در ميان نگذاشتم .
چند روز ديگر هم عازم طهران شدم و در رفتن چون از مرحوم حاجى سيّد محمد تقى پشت مشهدى در كاشان ديدن نكرده بودم ، خواستم در برگشتن تلافى كنم . عصر پنجشنبه بود ، پشت مشهد رفتم و از ايشان ديدن كردم ، مجلس روضهخوانى داشتند ؛ به من هم تكليف كردند بالاى منبر برو و حديثى بخوان . اجابت نمودم . نزديك غروب آفتاب شد ، خواستم به منزل بروم ، نگاهم داشتند و بوديم تا وقت خواب شد . معلوم شد جناب سيّد هم در بيرونى مىخوابند .
فرمود بسترى براى آخوند به همان اطاق خوابگاه من بياورند ، آوردند ، هردو به جامهء خواب رفتيم و دراز شديم .
بعد از خوابيدن و لمحهاى آرميدن ، جناب سيّد فرمود : آخوند ! اگر اصرار كرده بودى ، از زاد المسافرين هم محروم نمىماندى .
از شنيدن اين سخن برخاستم و عرض كردم : بلى !
فرمودند : بخواب ! من با آن شخص دوستم ، اگر تا زندهام اين سخن را از من بازگو نمايى تو را عفو نخواهم كرد . تا آنوقت هنوز مرحوم حاجى ملّا احمد نراقى ، شأن و شهرتى پيدا نكرده ، امر سيّد مخفى بود ؛ پس از آنكه فاضل نراقى به روى كار آمد و ميانشان مشاجره شد ، هردو به طهران احضار شدند و آمدند . من به ديدن سيّد مذكور رفتم ، چون مرا ديدند به من فرمودند : نه ، هنوز نگفتهاى ؛ مادامى كه جناب سيّد رحمهم اللّه زنده بود ، آن راز را به كسى ابراز نكردم ، پس معاصر مرقوم بعد از ذكر اين واقعه گفته است .
اين ناچيز گويد : ظاهر اين است كه آن بزرگوار خود آن حضرت بوده ، نه از اوتاد يا ابدال ؛ چنانكه بعضى گمان كردهاند ، شاهد بر اين ، قول آن بزرگوار است كه فرمود :
اگر مرا در سهله ديدى به تو مىآموزم ، زيرا آن بزرگوار غالبا در آن مسجد ديده شده و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 370
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٧٠