پدر پير را عود مىگويند - يعنى تو را به پدر پيرت وصيّت مىكنم ، آنگاه از نظرم غايب شد . پس دانستم او مهدى عليه السّلام بود و اينكه آن جناب به مفارقت من از پدرم ، حتّى در شب چهارشنبه راضى نيست . لذا ديگر به مسجد نرفتم ، يكى از علماى معروفين نجف اشرف نيز اين حكايت را برايم نقل كرد .
[ سيد محمد هندى ] 11 ياقوتة
در اين باب است كه سيّد محمد هندى آن حضرت را در غيبت كبرا مىبيند و حين تشرّف آن بزرگوار را مىشناسد .
ايضا در كتاب مذكور از سيّد سابق الذكر روايت كرده ، گفت : در روايتى ديدم كه بر اين دلالت داشت : اگر مىخواهى شب قدر را بشناسى ، هر شب ماه مبارك ، صد مرتبه سورهء مباركهء حم دخان را بخوان ! تا شب بيست و سوّم از حفظ مىخواندم ، پس از افطار به حرم امير المؤمنين عليه السّلام رفتم ، مكانى نيافتم كه در آن مستقرّ شوم ؛ چون آن شب به جهت كثرت ازدحام مردم در جهت پيشرو ، پشت به قبله ، زير چهلچراغ جايى نبود ، مربّع نشستم ، روبه قبر منوّر كرده ، مشغول خواندن حم شدم .
در اين اثنا بودم كه مرد عربى را ديدم كه در پهلوى من مربّع به قامت معتدل نشسته و رنگش گندمگون و چشمها ، بينى و رخسار نيكويى داشت و مانند شيوخ اعراب به غايت مهابت داشت ، و ليكن جوان بود و به خاطر ندارم محاسن خفيفى داشت يا نه و به گمانم داشت . در نفس خود مىگفتم ؛ چه شده اين بدوى اينجا آمده و چنين نشسته ؛ چون نشستن عجمى ؟ چه حالتى در حرم دارد و منزل او در اين شب كجاست ؟ آيا از شيوخ خزاعل است كه كليددار يا غير او ، او را ضيافت كردند و من مطّلع نشدهام ، آنگاه در نفسم گفتم ؛ شايد او مهدى عليه السّلام باشد ، به صورتش نگاه مىكردم ، او از طرف راست و چپ ملتفت زوّار بود ، نه به سرعتى كه منافى وقار باشد .
در نفس خود گفتم ؛ از او سؤال مىكنم منزلش كجاست يا از خودش كه كيست ؟