كودكى در كنار آن غدير ديدم كه بر مصلّايى نشسته ، آستين خود را بر دهان گرفته بود .
پرسيدم اين كودك كيست ؟
گفتند : ( م ح م د ) بن الحسن بن على عليهم السّلام است و آن سرور را به صورت پدر بزرگوارش ديدم ، يعنى صورتا شبيه پدرش بود . « 1 »
[ مردى از اهل فارس ] 11 ياقوتة
از ايشان مرد فارسى است ؛ چنانكه در مدينة المفاخر بحرانى از شيخ كلينى به سند خود از ضوء بن على عجلى روايت كرده كه گفت : مردى از اهل فارس به نام فلان ، گفت : به سامرّه آمده ، بر در خانهء عسكرى ملازم شدم .
آن حضرت مرا خواند ، بر او داخل شدم و سلام كردم .
فرمود : به چه كار آمدهاى ؟
عرض كردم : به عزم ملازمت خدمت شما .
فرمود : ملازم باب شو ! و كار دربانى را به من واگذاشت و من با خدّام آن جناب در خانه بودم و ضروريّات را از بازار خريده ، مىآوردم و هروقت مردمان ديگر در خانه بودند ، بدون اذن داخل خانه مىگرديدم .
يك روز بر آن حضرت داخل شدم و او در خانهء مردانه بود ، آواز حركتى در خانه شنيدم ؛ او به من گفت : توقّف كن ، داخل مشو ! پس نه ، توانستم داخل و نه خارج شوم .
سپس كنيزى بيرون آمد و با او چيزى بود كه او را پوشانده بود .
بعد از آن ، حضرت مرا صدا كرد : داخل شو !
من داخل شدم و آن كنيز را آواز كرده ، برگشت .
به او فرمود : آنكه با خوددارى ، ظاهر كن !
كنيز ، پسرى خوشرو را ظاهر كرد و شكم او را نمود . ديدم از گلو تا ناف آن كودك
هامش
( 1 ) . ر . ك : ينابيع المودة لذوى القربى ، ج 3 ، ص 330 .