ديدم لباس پشم سياه زبرى بر تن دارد .
سپس فرمود : اينرا براى خدا و آنرا براى تو پوشيدهام .
من سلام كرده ، در نزد درى نشستم كه بر آن پرده زده بودند . ناگاه باد آن پرده را برداشته ، چشمم به كودكى مانند ماه شب چهارده به سنّ چهار سال يا مثل آن ، افتاد . كه فرمود : يا كامل بن ابراهيم !
چون او را ديدم ، اندامم بلرزيد ، ملهم شده ، عرض كردم : لبّيك يا سيّدى !
فرمود : نزد ولىّ و حجّت و باب خدا آمدهاى كه سؤال نمايى آيا داخل بهشت مىشود ، غير كسانى كه شناختهاند ، آنچه تو شناختهاى و مىگويند آنچه تو مىگويى ؟
گفتم : آرى به خدا قسم !
فرمود : اگر چنين باشد ، كسانى كه داخل بهشت شوند قليل باشند ، و اللّه گروهى كه به ايشان حقّيه گويند ، داخل بهشت شوند .
گفتم : آقاى من ! ايشان چه كسانى هستند ؟
فرمود : ايشان گروهى باشند كه به سبب محبّتى كه به على عليه السّلام دارند ، قسم به حقّ او مىخورند ، حال آنكه نمىدانند فضل و حقّ او چيست . بعد از آن ساكت گرديد . سپس فرمود : آمدهاى از ولىّ خدا از مقالهء مفوّضه بپرسى ، ايشان دروغ مىگويند ؛ يعنى در باب اعتقادى كه در حقّ ما جماعت ائمّه دارند كه خداوند همهء كارهاى خود را از خلق كردن و روزى دادن و غيرذلك به ما واگذار فرموده ، بلكه قلوب ما ظرف مشيّت خدا باشد ؛ پس هرگاه چيزى را بخواهد ، ما هم آنچيز را بخواهيم ؛ زيرا خدا مىگويد :
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
« 1 » ؛
راوى گويد : بعد از اين كلام ، آن پرده به حالت خود برگرديد و هرقدر خواستم آن را بردارم و بار ديگر آن كودك را مشاهده كنم ، نتوانستم .
آنگاه حضرت عسكرى عليه السّلام تبسّم كرده ، متوجّه من شده ، فرمودند : يا كامل ! ديگر چرا نشستهاى ؛ به درستى كه حجّت بعد از من ، تو را به حاجت تو خبر داد .
هامش
( 1 ) . سورهء تكوير ، آيه 30 .