شكسته ، بر او خروج نمودند و خدا هردو را در مصرع امثال ايشان انداخت .
سعد گويد : چون كلام به اينجا رسيد ، مولاى ما ، حضرت عسكرى عليه السّلام براى نماز برخاست ، من هم به طلب احمد بن اسحاق بيرون آمدم و در حالى كه گريان بود ، او را ملاقات كردم ، از سبب گريهاش پرسيدم .
گفت : آن جامهء عجوز را كه رفتم به امر مولايم بياورم نيافتم .
گفتم : باك مدار ، برو واقعه را عرض كن پس داخل شده ، خندان و صلواتگويان برگشت .
گفتم : چه خبر دارى ؟
گفت : جامهء گم شده را زير پاى مولاى خود مفروش ديدم ، سپس حمد خداوند كرده ، چند روزى در خدمت مولاى خود حضرت عسكرى عليه السّلام آمدوشد مىكرديم و ديگر آن طفل را نزد آن جناب نديديم .
[ كامل بن ابراهيم مدنى ] 8 ياقوتة
از جملهء آنها كامل بن ابراهيم مدنى است ؛ چنانكه شيخ طوسى در كتاب غيبت « 1 » مسندا از ابو نعيم محمد بن احمد انصارى روايت كرده : گروهى از مفوّضه و مقصّره ، كامل بن ابراهيم مدنى را نزد عسكرى عليه السّلام براى سؤال از امورى فرستادند .
كامل گويد : در اثناى راه با خود گفتم از آن حضرت سؤال كنم آيا كسانى كه غير آنچه من شناختهام را شناختهاند و غير آنچه من مىگويم را مىگويند ؛ - يعنى اثناعشرى - داخل بهشت مىشوند .
چون برآن حضرت داخل شدم ، ديدم لباسهاى نرم دربر كرده ، در نفس خود گفتم :
ولىّ اللّه و حجّت او جامههاى نرم مىپوشند ، ديگران را از پوشيدن آنها منع مىكنند و به مواسات برادران امر مىنمايند . ديدم آن حضرت تبسّم نمود و آستين خود را بالا زد ،
هامش
( 1 ) . الغيبة ، ص 248 - 246 .