تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
براى زيارت مقبرهء متبرّكهء تخت فولاد مىرفتم ؛ بين راه ديدم جعفر نعل‌بند هم مىرود . نزديك او رفتم ، گفتم : ميل دارى در راه با هم باشيم . گفت : چه ضرر دارد ، با هم صحبت مىكنيم ، زحمت راه را هم نمىفهميم . قدرى با هم صحبت كرديم ، سپس پرسيدم : اين صحبت‌ها كه از تو نقل مىكنند چيست ؟ صحّت دارد يا نه ؟ گفت : آقا از اين مطلب بگذريد . اصرار كردم و گفتم : من كه بىغرضم ، مانعى ندارد بگويى . گفت : آقا شرح‌حال من آن است كه از پول كسب نعل‌بندى خود ، بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شدم و همه را براى روز عرفه مىرفتم ، در سفر بيست و پنجم در بين راه ، شخصى يزدى با من رفيق شد . چند منزل كه رفتيم ، مريض شد و كم‌كم مرض او شدّت كرد ، سپس به يك منزلى رسيديم كه خوفناك بود و به اين سبب دو روز قافله را در كاروانسرا نگاه داشتند تا قافله‌هاى ديگر برسد و جمعيّت زيادتر شوند ، آن‌گاه حال او زياد سخت شد و به موت مشرّف گرديد . روز سوّم كه قافله خواست حركت كند ، در امر رفيق مريض خود متحيّر ماندم كه چگونه او را به اين‌حال ، تنها بگذارم و مسؤول خدا شوم و چگونه بمانم و زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براى درك آن جدّيت تمام داشتم ، از من فوت شود . آخر الامر بعد از فكر بسيار ، بنايم بر رفتن شد ، مقارن حركت قافله پيش او رفتم و گفتم : من مىروم و دعا مىكنم ، خداوند تو را هم شفا مرحمت مىفرمايد . چون اين را شنيد ، اشكش ريخت و گفت : من يك ساعت ديگر مىميرم ، صبر كن و چون مردم ، خرجين و اسباب و الاغ من همه مال تو باشد . مرا با همين الاغ به كرمانشاه برسان و از آن‌جا هم به هر نحو كه راحت باشد مرا به كربلا برسان ! وقتى اين حرف را زد و گريهء او را ديدم ، دلم به حال او رقّت كرد و از جا كنده شد ،