تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
چون شنيدم شما از اهل آنجاييد ، خواستم قدرى تلافى آن‌را براى شما كرده باشم و آن فيض ، اين است كه من تموّل زياد دارم ولى هيچ اولاد نداشتم ، به اين سبب محزون بودم و غصّه داشتم ، تا آن‌كه به كربلا و نجف مشرّف شدم . آن‌جا از اهل علم سؤال كردم : براى حاجت مهم چه توسّلى اين‌جا مؤثّر است ؟ گفتند : شب چهارشنبه ، عمل در مسجد سهله از مجرّبات است كه موجب توجّه امام عصر عليه السّلام مىشود . مدّتى شب‌هاى چهارشنبه آن‌جا مىرفتم و عمل آن‌جا را به نحوى كه تعليم كردند ، به‌جا مىآوردم ، تا آن‌كه شبى در خواب ، كسى به من فرمود : جواب مقصد تو پيش مشهدى محمد على نسّاج در شهر دزفول است و من تا آن روز اسم دزفول را نشنيده بودم . از بعضى نام و راه آن‌را پرسيدم ، سپس به آن‌جا مسافرت كردم ، چون نزديك صبح رسيدم ، به نوكر خود گفتم : من مىخواهم كسى را در اين شهر پيدا كنم ، تو در منزل بمان ، اگر هم دير كردم در جستجوى من بيرون ميا تا خودم بيايم . تا عصر در هر كوچه و محلّه‌اى رفتم و مشهدى محمد على نسّاج را جستجو كردم ، كسى او را نمىشناخت ، آخر الامر به كوچه‌اى رسيدم ، از كسى پرسيدم ، گفت ؛ سر اين كوچه دكّان او است . وقتى رسيدم ، ديدم دكّان بسيار كوچكى دارد ، نشسته بود ؛ به مجرّد آن‌كه مرا ديد ، گفت : حاج محمد حسين ! سلام عليك ! خداوند چند اولاد پسر به تو مرحمت مىكند و عدد آن‌ها را هم گفت و به همان عدد هم اولاد پيدا كردم . من بسيار متعجّب شدم كه بلا سابقه مرا شناخت و مقصد مرا گفت . درب دكّان او نشستم ، دانست كه غذا نخورده‌ام . يك سينى چوبى با كاسه‌اى چوبى آورد كه در آن قدرى ماست با دو نان جو بود . چون خوردم و نماز خواندم ، اظهار كردم كه من امشب مهمان مىباشم . گفت : حاجى ! منزل من همين‌جا است و هيچ روانداز ندارم . گفتم : من به همين عباى خود اكتفا مىكنم . پس اجازه داد . چون شب شد ، ديدم اوّل مغرب اذان گفت و نماز مغرب و عشا را خواند و بعد از آن همان سينى و كاسه را آورد با ماست و چهار دانه نان جو و بعد از صرف غذا خوابيد . من هم خوابيدم تا اوّل