تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
ماندم و قافله رفت . قدرى كه گذشت ، مرد . او را بر الاغ بستم و حركت كردم . چون از كاروانسرا بيرون رفتم ، ديدم قافله پيدا نيست ، ولى گرد و غبار آن‌ها را از دور مىديدم . تا يك فرسخ راه رفتم ، به هر نحوى ميّت را بر الاغ مىبستم ، قدرى كه مىرفتم مىافتاد و هيچ قرار نمىگرفت ، مع ذلك خوف تنهايى بر من غلبه كرد ، آخر ديدم نمىتوانم او را ببرم و حالم زياد پريشان شد . ايستادم ، به‌جانب حضرت سيّد الشهدا - صلوات اللّه عليه - توجّه كردم و با چشم گريان عرض كردم : آقا ! آخر من با اين زاير شما چه كنم . اگر او را در اين بيابان بگذارم كه مسؤول خدا و شما هستم و اگر بخواهم او را بياورم كه نمىتوانم و درمانده شده‌ام . در اين‌حال ديدم چهار نفر سوار پيدا شدند ، سوار بزرگ‌ترى كه ميان آن‌ها بود ؛ فرمود : جعفر با زاير ما چه مىكنى . عرض كردم : آقا چه كنم در كار او درمانده‌ام . سه نفر ديگر پياده شدند ، يك نفر آن‌ها نيزه‌اى در دست داشت ، نيزه را در گودال آبى كه خشك شده بود ، فرو برد ، آب جوشيد و گودال پر شد ، سپس ميّت را غسل دادند ، بزرگ‌تر آن‌ها ايستاد و با ما بر او نماز خواند ، آن‌گاه او را محكم بر الاغ بستند و ناپديد شدند . من روبه راه آوردم و مىرفتم ، يك‌بار ديدم از قافله‌اى گذشتم كه پيش از ما حركت كرده بودند ؛ پيش افتادم ، تا آن‌كه ديدم به قافله‌اى رسيدم كه آن‌ها هم پيش از آن قافله حركت كرده بودند . طولى نكشيد ديدم به پل سفيد نزديك كربلا رسيدم و در تعجّب و حيرت بودم كه اين چه واقعه‌اى است ، سپس او را بردم و در وادى ايمن دفن كردم . تقريبا بعد از بيست روز ديگر ، قافلهء ما رسيدند ، هريك از اهل قافله مىپرسيدند تو كى و چگونه آمدى ؟ من براى بعضى به اجمال و براى بعضى به شرح مىگفتم و آن‌ها تعجّب مىكردند تا روز عرفه شد ، من به حرم مطهّر رفتم و مردم را به صورت حيوانات مختلف از قبيل