گرگ ، خوك ، ميمون و غيرهها و جمعى را هم به صورت انسان مىديدم .
پس از شدّت وحشتزدگى برگشتم . تا قبل از ظهر رفتم ، باز به همان حالت مىديدم و برگشتم ، بعد از ظهر باز رفتم ، همانطور مشاهده كردم ، فردا كه رفتم ، همه را به همان صورت انسان ديدم .
بعد از اين سفر چند سفر ديگر مشرّف شدم ، باز روز عرفه مردم را به صورت حيوانات مختلف و در غير آن روز به همان صورت انسان مىديدم ، به اين سبب تصميم گرفتم ديگر براى عرفه مشرّف نشوم و چون اين امور و وقايع را براى مردم نقل مىكردم ، طعن و بدگويى مىكردند و مىگفتند : براى يك سفر زيارت رفتن ، چه ادّعاها مىكند و لذا من به كلّى نقل اين وقايع را ترك كردم تا آنكه شبى با عيالم مشغول غذا خوردن بودم ، ديدم صداى در بلند شد .
رفتم و در را باز كردم ، ديدم شخصى مىفرمايند : حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - تو را طلبيده است .
به همراه ايشان تا در مسجد جمعه رفتم ، ديدم منبر بسيار بلندى در صفّهاى بود و آن حضرت - صلوات اللّه عليه - بالاى منبر تشريف داشتند ؛ آن صفّه هم مملوّ از جمعيّت بود و آنها در لباس عامّه مانند شوشترىها بودند .
من متفكّر شدم از ميان اين جمعيّت ، چگونه مىتوانم خدمت ايشان برسم .
پس به من توجّه فرمودند و صدا زدند : جعفر بيا ! من تا مقابل منبر رفتم .
فرمودند : چرا آنچه در راه كربلا ديدى ، براى مردم نقل نمىكنى .
عرض كردم : آقا ! من نقل مىكردم ، از بس مردم بدگويى كردند نقل آنها را ترك كردم .
فرمود : تو كارى به حرف مردم نداشته باش ، نقل كن آنچه ديدى ، نقل كن تا مردم بفهمند كه ما چه نظر مرحمت و لطفى با زاير جدّم حضرت سيّد الشهدا - صلوات اللّه عليه - داريم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 331
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٣١