اذان فجر . برخاست و اذان گفت و نماز خواند و نشست سر كار خود .
پس من پرسيدم كه شما مرا و اسم و مقصد مرا از كجا دانستى ؟
گفت : حاجى به مقصد خود رسيدى ، ديگر چهكار دارى ؟ من اصرار كردم . پس به من گفت : مىبينى اين خانه عالى را از دور ، منزل يكى از اعيان لرهاست . هر سال پنج شش ماه مىآيد اينجا و چند سرباز با او است . در ميان آنها سربازى لاغراندام بود ، پيش من آمد و گفت : تو در امر نان خود چه مىكنى ؟
گفتم : اوّل سال به قدر روزى چهار دانه نان جو كه لازم دارم مىخرم و آرد مىكنم و از آن ، هرروز مىدهم طبخ مىكنند .
گفت : ممكن است من هم پول بدهم همانقدر هم براى من تهيّه كنى . قبول كردم و او هرروز مىآمد چهار دانه نان جو مىگرفت از من ، تا آنكه يك روز ظهر ديدم نيامد . قدرى طول كشيد ، رفتم از رفقاى او پرسيدم . گفتند : امروز كسالت پيدا كرده و در مسجد خوابيده . من رفتم در آن مسجد ، او را ديدم و احوالش را پرسيدم ، گفت : من امروز تا فلان ساعت از دنيا مىروم و كفن من در فلان جا است ؛ تو در دكّان مواظب باش . شب هركس آمد تو را طلبيد ، او را اطاعت كن و هرچه از جو پيش تو ماند ، براى خود بردار . پس من آمدم در دكّان ، چند ساعتى كه از شب گذشت . كسى آمد و مرا صدا زد . من برخاستم و با او تا در مسجد آمدم ، او از دنيا رفته بود .
امر فرمود : او را با كفن برداشتيم ، آورديم بيرون شهر نزديك چشمهء آبى . دستور دادند تا از غسل و كفن و دفن او فارغ شديم ، ايشان رفتند . من هم برگشتم درب دكّان خود ، بدون آنكه سؤالى از ايشان بنمايم . پس تقريبا يك ماه گذشت ، يك شب ديدم كسى مرا صدا مىزند . در را گشودم ، فرمود : تو را طلبيدهاند . من برخاستم و با ايشان تا بيرون شهر آمدم ، در صحراى وسيعى ، ديدم جمع بسيارى از آقايان نشستهاند دور يكديگر و آن موقع شب صحرا روشن و مصفّا بود كه به وصف نمىآيد . پس آن آقايى كه ميان آنها از همه محترمتر بود ، به من فرمودند كه مىخواهم تو را بهجاى آن سرباز نصب كنم ، براى حقّ آن خدمتى كه در امر تهيّهء نان او به او كردى . من چون ملتفت واقع
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 327
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٢٧