سعد گويد : بعد از آن ، كودك فرمود : يا سعد ! آن وقت كه خصم تو دعوى آن نمود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله مختار اين امّت را با خود در غار بيرون نبرد ، مگر به جهت آنكه مىدانست امر تأويل و تنزيل و جلوى امّت خود را به او واگذار و بلاد كفر را به سبب او فتح خواهد نمود ، پس چنانكه بر نبوّت خود ترسيد ، بر خلافت او هم ترسيد ، و الّا به تنهايى به جهت فرار و پنهان بودن ، بهتر بود و على را در فراش خود خوابانيد ، به جهت آنكه اگر كشته شود ، مىتوان كارهاى او را به ديگرى واگذار نمود ؛ چرا تو دعوى او را به اين نقض نكردى كه به او بگويى : آيا پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله نفرمود : خلافت تا مدّت سىسال خواهد بود . پس قرار آنرا بر عمر آن چهار نفر موقوف نمود كه به گمان شما خلفاى راشدون مىباشند ، پس خصم تو در قبول اين قول ناچار بود ، لذا به او مىگفتى :
آيا بعد از آنكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله مىدانست خلافت بعد از او با ابا بكر ، سپس با عمر و بعد از او با عثمان باشد ، همچنين مىدانست بعد از او با على باشد ، باز خصم تو در قبول اين نيز ناچار بود . بعد از آن به او مىگفتى ، پس بر پيغمبر واجب بود جميع اين چهار نفر را با خود به غار برد و بر ايشان بترسد ، هم چنانكه بر خود و ابو بكر ترسيد و به سبب تخصيص ابو بكر به اين كرامت اينها را اهانت نكند .
چون خصم تو گفت : مرا از صدّيق و فاروق خبر ده كه آيا طوعا اسلام آوردند يا كرها ؟ چرا نگفتى : لا طوعا و لا كرها ، بلكه طمعا اسلام آوردند . زيرا ايشان با علماى يهود و نصارا مىنشستند و از آنچه در تورات و غير آن بود ، از ايشان سؤال مىنمودند .
از كتابهايى كه از وقايع آينده و از قصّهء محمد صلّى اللّه عليه و إله و عواقب امر او در آنها بود و يهود گفته بودند ، محمد بر عرب مسلّط گردد ؛ چنانكه بختنّصر بر بنى اسراييل مسلّط شد ، لكن او در دعوى نبوّت كاذب باشد ؛ پس به اين سبب نزد آن بزرگوار آمده ، براى آنكه بعد از استيلاى او هريك والى شهرى شوند ؛ اظهار اسلام كردند .
چون به اين آرزو نرسيدند نفاق انداخته ، با گروهى از منافقين مواطات كردند كه او را در عقبه بكشند و خداوند كيد و مكر ايشان را از او دفع نمود ؛ چنانكه طلحه و زبير به اين گمان با على عليه السّلام بيعت كردند و چون از آرزوى خود مأيوس شدند ، بيعت او را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 29
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٢٩