داخل مكّهء معظّمه شديم ، آب بسيار بر اهل مكّه تنگ شده بود و از تشنگى به فرياد آمده بودند ، به ما پناه آوردند كه برايشان دعا كنيم . ما نزد كعبهء معظّمه آمده ، مشغول دعا شديم ، هرچه تضرّع كرديم ، اثرى نديديم . ناگاه جوان محزون و گريانى پيدا شد و چند شوط طواف كرد . سپس رو به ما كرد و يكيك ما را نام برد .
گفتيم : لبّيك !
گفت : آيا ميان شما كسى نبود كه خدا او را دوست دارد و دعايش را مستجاب كند ؟
گفتيم : اى جوان ! دعا از ما و استجابت آن از خداست .
گفت : از كعبه دور شويد كه اگر ميان شما كسى بود كه خدا دوستش مىداشت ، حتما دعايش را مستجاب مىكرد . چون دور شديم ، نزد كعبه به سجده افتاد و گفت : اى سيّد و آقاى من ! تو را قسم مىدهم به محبّتى كه به من دارى اهل مكّه را آب بده . هنوز سخن آن جوان تمام نشده بود كه ابرى پديد آمد و مانند دهنههاى مشك از ابر ، آب جارى شد .
از اهل مكّه پرسيديم : اين جوان كه بود ؟
گفتند : جناب على بن الحسين زين العابدين عليه السّلام بود .
ديگر اكابر ايشان طاوس يمانى بوده ، مناظرات و مخاصمات او با امام محمد باقر عليه السّلام در كتب اخبار بسيار است و از اكابر ديگر ايشان ، سفيان ثورى و ابراهيم ادهم باشد .
ابن شهر آشوب « 1 » روايت كرده : چون حضرت صادق عليه السّلام در زمان منصور دوانيقى به كوفه آمدند . پس از زمانى اذن مراجعت به مدينه حاصل شد و مردم به مشايعت آن حضرت بيرون آمدند ، از جملهء ايشان سفيان ثورى و ابراهيم ادهم بودند كه با جماعت ، پيش آن حضرت مىرفتند . اتّفاقا شيرى بر سر راه ظاهر شد . ابراهيم ادهم گفت : باشيد تا حضرت صادق عليه السّلام بيايد ، ببينيم با اين شير چه مىكند ؟ چون آن حضرت رسيد ، نزديك شير رفته ، گوش او را گرفت و از راه ، دور گرداند . سپس رو به جماعت كرده ، فرمودند : اگر مردم خدا را اطاعت مىكردند ؛ چنانكه اطاعت او باشد ، هرآينه
هامش
( 1 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 367 .