تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
جدّ او از اهل بيضاى فارس و محبوس بوده ، او سال دويست و نود و نه ، مردم را دعوت كرد به اين‌كه خود او ، خدا مىباشد و قايل بر اين بود كه لاهوت در اشراف مردم حلول مىنمايد و احوالش طولانى باشد ، چون او را براى قتل بيرون آوردند ، اين شعر را خواند :
طلبت المستقرّ به كلّ ارض * فلم ارلى به ارض مستقرّا اطعت مطامعى فاستبعدتنى * و لو انّى قفت لكنت حرّا
بعد از آن ، بعضى از اشعار منسوب به او را ذكر كرده و آن اين است :
متى سهرت عينى لغيرك او بكت * فلا بلغت ما امّلت و تمّنت و إذا ضمرت نفسى سواك فلا * رعت رياض المنى من و جنيتك و جنة
سپس گفته : سبب آن‌كه به او حلّاج گويند ، آن است كه بر دكّان مردى حلّاج وارد شد ، از او كارى خواست و گفت : تو دنبال كار من برو و من در عوض آن ، حلّاجى مىكنم . وقتى آن مرد برفت و برگشت ، همهء پنبه‌هاى دكّان را زده ديد . بعضى گويند : سبب اين نام ، آن بود كه در اوّل ، اسرار و ضماير را كشف كرد . كلام ابو حامد غزالى و ابن خلّكان تمام شد . در آن كتاب است كه مؤلّف گويد : كاش در عوض كرامت زدن پنبهء حلّاج كه به اين لقب مشهور شد ، ريش سفيد ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى را سياه مىكرد كه رسوا نمىگشت و دعوت مردم را به اين‌كه خدا مىباشد ، تصديق مىنمود . در جواب كسى كه خود بگويد فلانى در فلان سال ، مردم را به خدايى خود دعوت نمود ، بعد از آن او را مدح كند يا در قدح او توقّف نمايد ؛ چه بايد گفت ؟ بارى ما مانند اين داعى را تكفير كنيم و باك نداريم ، عن‌قريب كلام در حال ابو حامد و نظاير او در ذكر احوال صوفيّه ان شاء اللّه كلام خواهد آمد و در آن كلام احوال حلّاج بيش از اين ، ظاهر خواهد شد .