شيخ طوسى رحمه اللّه در كتاب غيبت « 1 » گفته : حسين بن ابراهيم به من خبر داد از احمد بن على بن نوح ، او از ابى نصر هبة اللّه بن محمد بن احمد كاتب ، به پسر دختر امّ كلثوم ، دختر ابى جعفر عمرى كه او گفت : امّ كلثوم كبرا ، دختر ابى جعفر عمرى به من خبر داد كه ابو جعفر غداقر ، نزد طايفهء بنى بسطام ، محترم و با آبرو بود ، بهسبب آنكه شيخ ابو القاسم به او احترام مىكرد ، در زمان ارتداد ، كذب و كفرى كه داشت به شيخ ابو القاسم مستند مىنمود ، به اين سبب مردم به اعتقاد ، حقيقت آنها را اخذ مىكردند ، تا آنكه باطن امرش بر شيخ ابو القاسم ظاهر شده ، او را انكار نمود و طايفهء بنى بسطام و ديگران را از اخذ كفريّات او منع و به لعن و تبرّى از او امر فرمود .
ايشان نپذيرفتند و در حسن اعتقاد خود ، نسبت به او باقى ماندند ، سبب نپذيرفتن ، آن بود كه شلمغانى به ايشان مىگفت : عقايدى كه من به شما خبر مىدهم ، از اسرارى است كه جز ملك مقرّب ، نبىّ مرسل و مؤمنى كه دلش به نور ايمان امتحان شده باشد ، كسى متحمّل آن نشود ، لذا شيخ ابو القاسم در كتمان آنها ، از من عهد و پيمان گرفته بود و چون افشا كرده ، مرا مىراند .
چون اين حيله به شيخ ابو القاسم رسيد ، مكتوبى در خصوص لعن بر او و تبرّى از او و از كسانى كه با او بيعت كرده و بر دوستى او باقى ماندهاند ، به طايفهء بنى بسطام نوشت .
وقتى مكتوب به ايشان رسيد و به او نشان دادند ، افسرده و دلتنگ شد ، بار ديگر حيله كرد و گفت : از اين سخن ، باطن آن مراد است كه لعن به معنى دور كردن است و مراد شيخ ، اينجا دورى از آتش جهنّم است ، حالا مقام و رتبهء خود را نزد شيخ ابو القاسم دانستم ، اينرا گفت و به سجدهء شكر رفت ، سپس براى تأكيد ادّعاى خود ، سر برداشت و گفت : اين امر را پنهان كنيد و به كسى بروز ندهيد .
امّ كلثوم كبرا ، دختر شيخ ابو القاسم بن روح گفته : روزى منزل مادر ابى جعفر بسطام رفتم ، چون مرا ديد ، استقبال كرد ، در تعظيم من تعدّى نموده ، بر زمين افتاده ، پاهاى مرا بوسيد ، اين كار را بر او انكار كردم و گفتم : اى خاتون ! اين كار روا نباشد ، چرا چنين كنى
هامش
( 1 ) . الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 408 - 403 ؛ بحار الانوار ، ج 51 ، ص 375 - 371 .