كه به خواصّ خود نوشته ، در كتب معتبر مذكور است ، از آن جمله توقيعى است كه به لعن حسين بن منصور حلّاج بيرون آمده و نسخهء آن در كتاب قرب الاسناد على بن الحسين مسطور و اين در وجود توقيع در آن كتاب صريح است .
امّا اينكه سبب قتل حلّاج را منتسب به شيعه شمرده ، دور نيست ، زيرا ادّعاى بابيّت ، هرچند بر وجه دروغ باشد ، سبب انتساب به زعم مخالف و باعث خوف و فتنه مىشود ، لكن گناه او منحصر به اين نبوده ، بلكه ادّعاى بابيّت و اعتقاد حلول و وحدت ، عمده گناه اوست ، امّا توجيه قطب الدين انصارى ، با آنكه آن قدح مليح است ، توجيه ثمرى ندارد ، زيرا توجيه اعتبار ، ظاهر كلام را ساقط نمىكند ، و الّا نصارى هم در قول انّ اللّه ثالث ثلثة و يهود در قول عزيز بن اللّه ، ملعون و مردود نمىشدند .
بهعلاوه اين توجيه با آنچه از كلام سيّد مرتضى بن داعى حسينى در كتاب تبصره نقل شده ، معارض است كه حسين بن منصور حلّاج ، ساحر و در سحر ماهر بوده ، شاگرد عبد اللّه بن كوفى بوده كه او شاگرد ابو خالد كابلى و ابو خالد شاگرد زرقاء يمامه بوده ، زرقاء سحر را از سجاعه آموخته و سجاعه در زمان مسيلمهء كذّاب دعواى نبوّت كرده ؛ حلّاج دو نام داشته ؛ حسين بن منصور و محمود بن احمد فارسى و از او خرقعادت بسيار ذكر شده .
بلى ، از كتاب وفيات الاعيان « 1 » ابن خلّكان نقل شده : مردم در امر منصور اختلاف كردهاند ، بعضى در تعظيم او مبالغه و برخى او را تكفير مىكنند ، او گفته : در كتاب مشكوة الانوار تأليف ابو حامد غزالى ، فصلى طويل در ذكر حالات او ديدم و ديدم از الفاظى كه از او صادر شده ، اعتذار جسته ؛ مانند قول او كه أنا الحقّ و ما في الجبّة الّا اللّه گفته و كلماتى مانند اينها كه گوش از شنيدن آنها امتناع دارد و همهء اينها را بر محملهاى خوب حمل نموده ، گفته : اينها از فرط محبّت و شدّت وجد بوده ؛ مثل قول قايل كه گفته :
أنا من اهوى و من اهوى أنا * نحن روحان حللنا بدنا
هامش
( 1 ) . وفيات الاعيان و ابناء ابناء الزمان ، ج 2 ، ص 141 - 140 .