نفرموده كه تسليم كن اموالى را كه نزد تو است .
ابو ظاهر گفت : آرى ، امر فرمود .
چون ابو جعفر اين اقرار را گرفت ، ديگر سخن نگفت ، برخاست و از آن مجلس مفارقت كرد . حضّار از مشاهدهء اينحال و استماع اين مقال ، متحيّر و مبهوت شدند ، بعد از آنكه به حال خود آمدند ، ابو طيّب برادر ابو ظاهر از او پرسيد : تو صاحب الزمان عليه السّلام را كجا ديدى كه تو را به ردّ اموال امر فرمود ؟
گفت : روزى ابو جعفر مرا داخل خانهء خود كرد ، ناگاه ديدم آن حضرت از بالاى خانهء او پايين آمد ، به من توجّه كرد و فرمود : اموالى كه نزد تو است ، به ابو جعفر برگردان !
برادرش گفت : از كجا فهميدى كه او صاحب الزمان - عجّل اللّه تعالى فرجه - بود .
گفت : وقتى او را ديدم ، رعب و هيبتى از او در دلم مشاهده كردم كه بر خود لرزيدم و دانستم كه او صاحب الزمان - عجّل اللّه تعالى فرجه - است .
سپس آن مرد گفت : سبب جدايى من اين بود .
[ منصور حلّاج ] 5 ياقوتة
پنجمى از ايشان حسين بن منصور حلّاج بود . مجلسى رحمه اللّه « 1 » از شيخ طوسى رحمه اللّه « 2 » از حسين بن ابراهيم از ابو العبّاس احمد بن على بن نوح نقل كرده كه او از ابو نصر هبة اللّه بن محمد كاتب ، پسر دختر امّ كلثوم دختر ابى جعفر عمرى نقل كرده كه گفته : وقتى خدا خواست كه امر حلّاج را ظاهر كند و او را خوار و رسوا سازد ، بهخاطر او داد كه مىتواند ابو سهل بن اسماعيل بن على نوبختى را مانند ديگران گول بزند و با حيله ، او را به دام آورد ، لذا نزد او فرستاد ، او را دعوت كرد و خوردهخورده در تسخير او تدبير
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 371 - 369 .
( 2 ) . الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 403 - 401 .