تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 15

مساهمون:

ص١٥
پيرزن گفت : چطور در برگشتن تعجيل دارى ، حال آن‌كه خيلى وقت است غيبت كرده بودى ، پيش ما بمان ، تا به سبب تو شاد شويم . پس از راه استهزا به مقام ، به او گفتم : ارادهء كربلا دارم ، مردم براى نيمهء شعبان يا روز عرفه آن‌جا مىروند . گفت : اى پسر ! تو را به امان خدا مىسپارم ، از اين‌كه برخود ، گوارا بدانى ، اين‌گونه سخن‌ها برانى ؛ به درستى كه من تو را به چيزى خبر مىدهم كه در سال بعد از رفتن تو ديده‌ام . شبى در همين خانه ، نزديك به دهليز با دخترم خوابيده بودم ، من ، بين خواب و بيدارى بودم ؛ ناگاه مردى خوش‌رو و خوشبو با لباس‌هاى پاكيزه ، داخل خانه گرديد و گفت : يا فلانه ! در همين ساعت كسى مىآيد و تو را نزد همسايه مىطلبد ، مترس و از رفتن ابا مكن ! ترسيدم ، دخترم را صدا كردم و به او گفتم : آيا كسى به خانه داخل شد ؟ گفت : نه . من نام خدا را بردم و خوابيدم . دوباره آن مرد آمد ؛ چنان‌كه گفته بود ، باز گفت . ترسيدم و دخترم را صدا كردم . او گفت : كسى به خانه نيامده ، خدا را ياد كن ! سپس ، باز نام خدا را خواندم و خوابيدم . دفعهء سوّم ، باز همان مرد آمد و گفت : يا فلانه ! كسى آمد كه تو را مىطلبد و در را مىكوبد ، با او برو ! دقّ الباب را شنيدم ، پشت در ايستادم و گفتم : كيستى ؟ گفت : در را بگشا و مترس ! كلام او را شناختم و در را گشودم . خادمى ديدم كه با او چادرى هست . خادم گفت : بعضى همسايه به تو احتياج دارند . چادر را سر كردم ، او مرا داخل خانه‌اى نمود كه نمىشناختم ، ناگاه ديدم ميان خانه پرده‌هاى طولانى كشيده‌اند و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 15 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي