غايب خواهد كرد و از ديدهها محجوب خواهد داشت .
شيخ طوسى در كتاب غيبت « 1 » از احمد بن على ، او از محمد بن على بن سميع بن بنان ، او از محمد بن على بن الدارى ، او از احمد بن محمد ، او از احمد بن عبد اللّه ، او از احمد بن روح اهوازى ، او از محمد بن ابراهيم و او از حكيمه مثل معنى حديث اوّل را روايت كرده ، مگر اينكه در اين حديث ذكر نموده كه حكيمه گفت : نيمهء رمضان سال دويست و پنجاه و پنج هجرى امام حسن عسكرى عليه السّلام كسى را نزد من فرستاد .
من گفتم : يابن رسول اللّه ! مادر ولىّ اللّه كيست ؟
گفت : نرجس ، چون روز سوّم ولادت شد ، اشتياقم به ولىّ اللّه اشتداد يافت ، نزد ايشان آمدم ، به حجرهاى ابتدا كردم كه جاريهاى آنجا بود ، ناگاه ديدم جاريه در مجلس و مقام زن نفاسدار ، نشسته ، لباسهاى زرد پوشيده و با دستمالى سرش را بسته ؛ سلام كردم ، به يك سمت خانه نگاه كردم ، گهوارهاى ديدم كه با پارچهء سبز پوشيده شده ، به سمت گهواره رفتم و پارچه را برداشتم ؛ ناگاه ولىّ اللّه را ديدم كه بر روى دستش خوابيده و دستهاى مباركش از قنداقه بيرون است . سپس چشمهايش را گشود و خنديد و با دو انگشت ، با من حرف زد . او را برداشتم كه ببوسم ، بوى خوشى از او به مشامم رسيد كه مثل آنرا نبوييده بودم .
در آن حال امام حسن عسكرى عليه السّلام مرا صدا نمود كه پسرم را نزد من آر ! پس او را گرفت و فرمود : اى فرزند ! سخن بگو ! راوى ، حديث را ، چنانكه سابقا ذكر شد ، به آخر رساند .
حكيمه گويد : من آن مولود را از حضرت گرفتم ، در حالى كه امام مىفرمود : پسرم ! تو را به كسى وديعه سپردم كه مادر موسى به او وديعه سپرد ، در امان و حفظ و جوار خدا باش ! سپس فرمود : او را به مادرش ده ، خبر اين مولود را مخفى بدار و به احدى اظهار مكن تا وقتش برسد . او را به مادرش دادم و از ايشان وداع كردم . . . ، حديث را تا آخر به نهج مسطور ، ذكر نموده .
هامش
( 1 ) . الغيبة ، ص 238 .