تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
مردى در يك سمت پرده نشسته . خادم پرده را از يك سر بلند كرد . داخل شدم ، زنى را ديدم كه زحمت ولادت او را گرفته و زنى كه در پس‌وپشت او نشسته ، گويا قابله بود . آن زن گفت : در اين كار به ما اعانت مىكنى ؟ سپس با چيزهايى كه در مثل اين كار ، به كار مىآيد ، معالجه كردم . اندكى گذشت ، پسرى متولّد شد . او را به‌روى دست خود برداشته ، صدا كردم : پسر ! پسر ! سر از پرده بيرون نمودم كه آن مرد را بشارت دهم . كسى گفت : صدا و صيحه مكن ! روى خود را به سمت پسر برگرداندم ، او را در دست خود نديدم . آن زن گفت : صدا مكن ! آن‌گاه خادم دست مرا گرفت و چادر برسرم كرد . مرا از آن خانه بيرون كرده ، به خانه‌ام برد ، كيسه‌اى به من داد و گفت : چيزى را كه ديدى ، به كسى اظهار مكن ! داخل خانه شدم و بر سر رختخواب خود رفتم ، در حالى كه دخترم در خواب بود . او را بيدار نموده از او پرسيدم : از رفتن و برگشتن من خبردار شدى ؟ گفت : نه . كيسه را باز كردم ، ده دينار در آن بود . جز الان اين ماجرا را به كسى نگفتم ، چون به اين كلام متكلّم شدى و در مقام استهزا برآمدى ؛ به سبب ترسانيدن تو ، اين ماجرا را نقل كردم ؛ به درستى كه اين قوم ؛ يعنى حضرات ائمّه عليهم السّلام نزد خدا بزرگى و مرتبهء بلندى دارند ، هرچه ادّعا مىكنند ، حقّ است . من از سخنان پيرزن عجبم آمد و او را به سخريّه و استهزا كشيدم . وقت ماجرا را از او پرسيدم ، گفت : نمىدانم ، جز اين‌كه مىدانم ، سال دويست و پنجاه و چهارم يا پنجم غايب شدم و سال دويست و هشتاد و يك به سرّ من رأى رجوع نمودم ، حكايت پيرزن را شنيدم ، آن زمان ، ايّام وزارت عبد اللّه بن سليمان بود . حنظله گويد : ابو الفرج المظفّر بن احمد را طلبيدم و با او اين خبر را شنيدم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 16 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي