امرا و حكّام مقدّم بوده ، مؤيّد اين كلام اين است كه در مقاتل الطّالبين گفته : چون سر يحيى بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد را به بغداد نزد ذو اليمينين ، والى وقت بغداد ، آوردند ، مردم نزد ذو اليمينين اجتماع نموده ، او را تهنيت مىدادند .
از جمله داود بن قاسم جعفرى كه مردى صاحب لسان بود و از مكابره نمودن با كبرا و اصحاب سلطان باك نداشت ، وارد شد .
به ذو اليمينين گفت : ايّها الامير ! آمدهام تو را به چيزى تهنيت دهم كه اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله زنده بود به آن تعزيه داده مىشد و آن ، قتل يحيى است .
ذو اليمينين به او جواب نداد ، فقط برادران و زنهايى از حرم خود را از بغداد به سمت خراسان فرستاد و گفت : اين حالت كه من يكى از اهلبيت رسالت را كشتهام ، هيچوقت در خانهء قومى داخل نمىشود ، مگر آنكه نعمت و دولت از آن خانه زايل مىشود . بنابر اين برادران و زنان او مهيّاى خروج از بغداد به جانب خراسان شدند .
از ايشان صالح بن ابى صالح است ؛ چنانكه شيخ در كتاب الغيبت « 1 » به اسناد خود از محمد بن احمد بن يحيى و او از صالح بن ابى صالح روايت نموده كه گفت : سال دويست و نود بعضى از مردم در گرفتن چيزى از مال امام از من سؤال نمودند . من از گرفتن آن امتناع نمودم ، تا آنكه به آن حجّت پروردگار ، امام غايب از انظار مكتوبى نوشتم و از رأى مبارك ايشان در اين مورد استفسار كردم .
جواب آمد : محمد بن جعفر عربى در رى سكنا دارد ، آن مال را به او بدهند ، چرا كه او از ثقات ما مىباشد . از اين روايت معلوم مىشود چنانكه محمد بن جعفر عربى از وكلا بوده ؛ همچنين صالح بن ابى صالح نيز از ايشان است .
از ايشان على بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين است كه به ابى الحسن مكنّا مىباشد ؛ چنانكه در رجال نجاشى آمده : براى ابو الحسن مزبور به صاحب الامر - عجّل اللّه تعالى فرجه - اتّصالى است و توقيعاتى از آن حضرت به سوى او خارج شده و نزد اصحاب ما منزلهء رفيعهاى براى او بوده و ورع و ثقهاى بوده است كه بر او در چيزى
هامش
( 1 ) . الغيبة ، ص 415 .