پاكيزهاش ديدم .
امام حسن عسكرى عليه السّلام ندا كرد : يا عمّه ! پسرم را نزد من آر !
او را نزد آن حضرت بردم ، او را از من گرفت ، زبان خود را بيرون آورد و به چشمهاى او ماليد ، آنوقت چشمهايش را بازنمود ، بعد از آن ، زبانش را در دهان او كرد ، سپس ، به گوشش اذان گفت ، آنگاه ، او را در كف دست چپ خود نشاند ، ولىّ اللّه در دست حضرت نشست ، حضرت بر سر او دست كشيد و فرمود : پسرم ! به قدرت خدا سخن بگو .
آنگاه ولىّ اللّه فرمود : اعوذ باللّه من الشيطان الرّجيم ؛ سپس فرمود :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ
« 1 » و بر پيغمبر ، امير المؤمنين و ساير ائمّه تا پدرش ، واحد بعد واحد صلوات فرستاد .
امام حسن عسكرى عليه السّلام او را به من داد و فرمود : يا عمّه ! او را نزد مادرش ببر تا محزون نشود و بداند وعدهء خدا حق است ، لكن ، بيشتر مردم نمىدانند .
پس در حالى كه فجر ثانى طلوع كرده بود ، او را به مادرش دادم ؛ سپس فريضه را ادا كرده ، تا طلوع شمس ، مشغول تعقيب شدم ، آنگاه ، آن حضرت را وداع كرده ، به منزل خود رفتم . بعد از سه روز ، اشتياق ولىّ اللّه مرا به آنجا كشاند ، به حجرهء سوسن ابتدا كردم ، اثرى نديدم و ذكرى نشنيدم و خوش نداشتم بپرسم ، پس خدمت امام حسن عسكرى عليه السّلام داخل شدم ولى حيا مانع گرديد از احوال آن جناب تفحّص نمايم .
حضرت مبادرت نموده ، فرمود : يا عمّه ! ولىّ اللّه در كنف حفظ و امان خداست ، وقتى ديدى خدا شخص مرا غايب نمود و مرگ ، مرا دريافت ؛ مردم اختلاف خواهند كرد ، آنوقت به ثقات ايشان خبر ده و لكن امر ولىّ اللّه نزد تو و ايشان ، مكتوم و مخفى بماند ؛ به درستى كه خدا تا وقتى كه جبرييل اسب ولىّ اللّه را به پيش او بكشد ، او را
هامش
( 1 ) . سورهء قصص ، آيه 5 - 6 .