كهول و شبّان كانّ وجوههم * دنانير ممّا شيف في الأرض قيصرا
ايّام گذشته را به ياد آوردم ، درحالىكه ياد آنها محبّت مرا به هيجان مىآورد و چيزى كه در خزانهء خاطر محزون است ، احتياج دارد به اينكه مصاحبان و نديمان من ياد آورده شوند كه نزد منذر بن محرّق بودند . امروز زمين را از ايشان خالى مىبينم .
پارهاى از ايشان پير و پارهاى ديگر جوان بودند . روىهاى ايشان در صافى و روشنايى مانند اشرفى طلا بود كه در ممالك قيصر ، صفا و جلا به آن داده شده است .
اين كلام بر اين دلالت دارد كه نابغهء جعدى با منذر بن محرّق معاصر بوده و از خارج معلوم است كه نابغهء زبيانى با نعمان بن منذر بن محرّق نبوده و گفته شده سى سال بر نابغهء جعدى گذشت كه در آن مدّت هرگز سخن نگفت و بعد از آن به شعر تكلّم نمود ، او در سنّ صد و بيست سالگى در اصفهان وفات كرد . اين ابيات را نيز او گفته :
فمن يك سائلا عنّى فانّى * من الفتيان ايّام الخناق
مضت مائة لعام ولّدت فيه * و عشر بعد ذاك و حجّتان
فابقى الدّهر و الأيّام منّى * كما ابقى من السّيف اليمانى
يغلّل و هو مأثور جرازا * إذا اجتمعت بقائمة اليدان
هركه از احوال من پرسد ، بداند من از جوانان ايّام خناق هستم و آن ايّامى ميان عرب بود كه ناخوشى در بينى و حلقومشان به هيجان آمد . صد سال از ولادتم گذشته و ده سال با دو سال ديگر بر آن علاوه گرديده كه همهء آن صد و دوازده سال باشد ، روزگار هر چند مرا پير نمود ، لكن از قوّت و توانايى من باقى گذاشت ؛ چنانكه از شمشير يمنى زنگ گرفته ، بقيّهء جوهرش را باقى مىگذارد كه اگر داروى صيقل بر آن ريخته و زنگش زدوده شود ، هر آينه جوهرش ظاهر شود ؛ درحالىكه اگر دستها با قائمهء آن جمع شود - يعنى از قبضهاش بگيرند و به كارش برند - برنده است .
نيز در خصوص طول عمر خود گفته :
لبست اناسا فافنيتهم * و افنيت بعد اناس اناسا
ثلاثة اهليز افنيتهم * و كان الاله هو المستناسا