تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 801

مساهمون:

ص٨٠١
گفتم : چه مطلب دارى ؟ گفت : چرا به ناحيهء مقدّسه ، عيب نسبت مىدهى و چرا خمس اموالت را به اصحابم ، ردّ نمىكنى ؟ من كه مرد باوقار شجاعى بودم و از هيچ‌چيز نمىترسيدم ، از هيبت و صلابت او ترسيدم و گفتم : سيّد من ! هرچه امرم فرمايى ، عمل مىكنم . گفت : وقتى به آن‌جا كه لشكر مىبرى ، رسيدى و آن را به جنگ و محاربه تصرّف نمودى ، خمس هرمالى كه آن‌جا فراهم آوردى ، به اهل استحقاق برسان ! گفتم : شنيدم و اطاعت كردم . گفت : بگذر ؛ درحالىكه با هدايت هستى . بعد از آن لجام اسب را برگرداند و برگشت ؛ طورى كه نفهميدم از كدام راه رفت . به يمين و يسارم نگاه كردم ؛ او را نديدم ، بيم من بيشتر شد ؛ برگشتم ، به سوى لشكرم آمدم و آن قصّه را فراموش نمودم . وقتى به شهر قم رسيدم ، با آن‌ها ارادهء جنگ داشتم ، ناگاه اهل قم نزد من آمدند و گفتند : به سبب مخالفت و ناسازگارى حكّام سابق با ما ، اساس محاربه برپا نموده با ايشان مىجنگيديم ؛ حالا كه تو آمدى ، مخالفتى ميان ما و تو نيست ؛ داخل شهر شو و به امور مملكت بپرداز ! زمانى آن‌جا مكث كردم و اموالى بسيار ، بيش از آن‌چه چشم داشتم بود ، فراهم نمودم ، كسانى بر من حسد برده ، از من نزد سلطان سعايت و سخن‌چينى كردند ، تا اين‌كه معزول شدم و به بغداد برگشتم ، ابتدا به خانهء سلطان رو نموده ، نزد وى رفتم و سلام كردم ؛ بعد به منزل خود برگشتم و مردم به ديدنم آمدند ؛ محمد بن عثمان عمرى هم در ميان ايشان بود ؛ داخل مجلس گرديد و مردم را زير پاكنان ، نزديك من آمد ؛ به حدّى كه بر متكّاى من تكيه كرد ، از حركتش غيظ نمودم . او به نشستن خود طول داد ؛ طورى كه مردم مىآمدند و مىرفتند ولى او بيرون نمىرفت ، از كثرت مكثش ، غيظم بيشتر مىشد . وقتى مجلس تمام شد و از تردّد مردم خالى ماند ، به من نزديك شد و گفت : ميان من و تو سرّى است ؛ آن را بشنو !