مىكردم ؛ گويا تمثال هوايى و صورت و نقش بر هوا بود ، در نهايت لطافت با من مكالمه مىنمود و مرا امر و نهى و به اينطور ترغيب مىكرد كه عمل به اينها موجب رسيدن به مقامات عاليه است . اندكاندك تجرّدم به جايى رسيد كه به نظرم مىآمد جميع بلاد ، اقاليم و خلايق را مىبينم و همهء افلاك را مشاهده مىكنم كه در حركتند و مردم به تبعيّت آنها موافقت دارند . گاهى مىديدم يكى در حركت توقّف مىكند ، فى الفور مىافتاد و مىمرد و مكرّر از فوت هركسى خبر مىدادم ، بعدا خبر مىرسيد و موافق بود تا آنكه وقتى به من امر كرد كسى را از بالاى بام به زير اندازم ؛ ترسيدم و عمل نكردم ، بار ديگر به من گفت : امام غايب در مكّه ظهور كرده ، بايد حضور ايشان به روى ؛ اگر بخواهى تو را بر ابر سوار مىنمايم و اگر خواستى ، صلوات بخوان و بر هوا راه رو !
گفتم : هرچه تو بهتر دانى . گفت : بر بام برو ، صلوات فرست و بر هوا برو !
رفتم و صلوات خواندم تا لب بام آمدم ، امّا ترسيدم و ايستادم .
گفت : چرا نمىروى ؟ گفتم : مىترسم به زمين افتم .
گفت : مترس ، برو ! قبول نكردم . مدّتى معارضه كرديم تا اينكه به كلّى مأيوس شد و گفت : تو بايست تا به مقامات عاليه برسى ، در فلان امر و فلان امر هم ترسيدى ، مخالفت كردى و به بخت خود پا زدى ؛ من از نزد تو پيش ميرزا على محمد شيرازى مىروم كه قابليّت دارد . آخوند مىگويد : ديگر آن صورت را نديدم ، از اهل خانه خواهش كردم تا گوشتى را بريان نموده ، قدرى استشمام و قليلى تناول كردم ؛ خورده خورده مزاجم به اعتدال آمد و ملتفت شدم مرا به چه كارهاى خلاف شرعى امر مىكرده و من در آن حال ملتفت نبودهام ؛ شكر الهى را به جاى آوردم . بعد از چندى خبر ميرزا على محمد منتشر شد ، دانستم چه شد و او بر باطل است ، سابقا اسمش را نشنيده بودم ، مگر از صورتى كه مشاهده مىنمودم . « 1 »
اين ناچيز در كتاب راحة الروح كه به طبع رسيده ، در وجه دهم از وجوه تشبيه اهل بيت به كشتى نوح ، نقل نمودهام ، مراجعه شود كه بسيار مناسب اين مقام است .
هامش
( 1 ) . الهام الحجة ، ص 607 - 603 .