بسم اللّه گفتم .
جواب داد : « بدا » حاصل شد و موت تو به تأخير افتاد ، چون بايد به مقامات عاليه فايز شوى و ترقّيات كلّيه برايت حاصل شود . چند روز همهگونه صحبتى باهم مىكرديم ، او مكرّر مرا تسلّى مىداد و مىگفت : مردم دربارهء تو پريشانى حواس ، اختلال مشاعر و جنون گمان مىكنند ، ولى تو انديشه مكن كه عن قريب صاحب مقامات خواهى شد ، تا آنكه شبى احساس نمودم چيزى به پايم خورد ؛ مثل آنكه سر پايى به كسى بزنند ، صدايى به گوشم رسيد كه برخيز و تهجّد به جاى آور ، قبل از آن بر بام خانه برو و اذان بلند بگو !
موافق آنچه گفته بود ، عمل كردم . بعد از اتمام اذان به من گفت : به فلانى و فلانى كه به خانهات مىآيند و اعتراض مىكنند ، اعتنا مكن ! بايد ترقّى كلّى كنى . طولى نكشيد همان اشخاص آمدند و اعتراض نمودند كه اين اذان با شريعت مخالف بود ، يكى از آنها اصرار داشت . به من گفت : به او تعرّض كن و بگو تو كه در خلوت ، مرتكب چنين معصيت و عمل خلاف شرع مىشوى ، مرا از عبادت منع مىكنى ؟
آخوند مىگويد : به محض گفتن اين سخن ، ديدم در حال آن شخص ، قلق و اضطرابى حاصل و به نهايت خجل شد ؛ طورى كه سر به زير افكند و ديگر سخن نگفت .
بالجمله ، بر اين منوال گذشت ؛ مدّتى هرروز و هرشب صدا مىشنيدم ، مرا امر و نهى مىنمود و اخبار غريب به من مىداد ، از آن جمله ، روزى شهرت يافت شخصى كه به سفر تبريز رفته بود ، فوت شده ؛ به من گفت : اين خبر اصلى ندارد ، او زنده است ، چند روز ديگر كاغذش مىآيد و مطالبش چنين و چنان است . بعد از چند روز همانطور شد .
ديگر آنكه انتشار يافت شريعت مدار آخوند ملّا محمد تقى عقدايى به رحمت خدا رفته ؛ به من گفت : اين خبر كذب و او زنده است و از مرضى كه دارند ، سالم مىشوند . چند روز بعد همانطور شد .
آخوند مذكور مىگويد : زمانى در هوا هيولايى در نهايت نزديكى مشاهده
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 745
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٤٥