حكاية للتنبه كفاية
در كتاب مذكور است حكايت غريبى در يزد اتّفاق افتاده كه از آن معلوم مىشود چه كسى اين حيله را به مرد شيرازى تعليم داد و في نقلها عبرة لاولى الابصار .
از جماعت كثيرى به نقل از مرحوم آخوند ملّا صادق سريزدى مسموع شد و استاد معظّم ، عالم و فاضل كامل و عارف زاهد محقّق ، سيّد سند المشرّف بيت اللّه الحرام و زيارت جدّه خير الأنام ، الحاج ميرزا سيّد حسين وامق آدام افضاله از آن جمله است كه بعد از استماع شفاهى به خطّ مبارك براى اين حقير مرقوم فرمودند : بعبارتهم الشريفه نقل مىشود : سنهء 1270 هجرى حكايت ظريفى از مرحوم آخوند ملّا صادق سريزدى كه اسمش موافق مسمّا بود ، استماع شد و چون تفصيل آن در نظرم نيست ، آنچه در خاطر مانده ، ذكر مىشود و آن اين است :
زمانى كه در دار العبادهء يزد به تحصيل علوم مشغول بودم ، مزاجم اختلال و اشتهايم نقصان يافت ، همّ و غمّم بسيار شد به حدّى كه از ابناى جنس متوحّش گرديده ، عزلت مىنمودم ، كار به جايى رسيد كه توقّف در بلده ميسّر نبود ، ناچار به قريهء سريزد رفتم ، آنجا هم از معاشرت مردم دلتنگ شده ، روزها در قبرستان خارج قريه به تنهايى به سر مىبردم .
روزى ندايى شنيدم كه به اسم مرا صدا مىزد ؛ هرچه به جهات نظر و دقّت كردم ، كسى را نيافته ، مكرّر ندا مىشنيدم ، متفكّر و متحيّر ايستاده ، گفتم : اى صاحب صدا ! من تو را نمىبينم ؛ كيستى و مطلب تو چيست ؟
جواب داد : من ملك موت و به قبض روح تو مأمورم ، به هيأت محتضر بخواب تا روحت را قبض نمايم . به فرموده عمل نمودم ، پاى به قبله خوابيدم و دامن خود را بر رويم افكندم . طول كشيد ؛ گفتم : چه شد ، چرا به امر خود مشغول نمىشوى ؟
جواب داد : الحال موت تو به تأخير افتاد تا به خانه به روى ، جمعى از عدول را طلبيده ، وصيّت نمايى ، حال برخيز و برو !
مىگويد : برخاستم ، به خانه رفتم ، وصيّت نمودم ، به اطاق خلوتى رفتم ، خوابيدم و