تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
گفت : آيا عرب با او مقاتله كردند ؟ گفتيم : آرى ! گفت : با ايشان چگونه رفتار كرد ؟ پس به او خبر داديم آن جناب بر عرب‌هاى نزديكش غالب شد و آن‌ها از او اطاعت كردند ؛ گفت : چنين است . گفتند : آرى ! گفت : آگاه باشيد اين خبر براى آن‌ها بود كه از او اطاعت كنند و من از خود به شما خبر دهم ، من مسيخ دجّالم ، به درستى كه زود است مرا اذن خروج دهند ؛ آن‌گاه خروج و در زمين سير مىكنم ؛ قريه‌اى نمىماند ، مگر آن‌كه چهل شب در آن‌جا نزول مىكنم ؛ غير از مكّه و مدينه كه هر دوى آن‌ها بر من حرام است ، هرزمان اراده كنم به يكى از آن‌ها داخل شوم ملكى با شمشير برهنه پيش روى من بيرون مىآيد و مرا از آن برگرداند ، به‌درستى كه بر هرنقبى از آن دو بلد ، ملايكه‌اى است كه آن‌ها را حفظ مىكنند . راوى گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با چيزى كه در دستش بود ، بر منبر زد و فرمود : اين طيّبه است ، اين طيّبه است ، اين طيّبه ؛ يعنى مدينه ، آيا من شما را از اين خبر نداده بودم ؟ مردم گفتند : آرى ! فرمود : حديث تميم مرا به شگفت آورد ، زيرا با آن‌چه من به شما خبر داده بودم ، موافق بود ؛ يعنى از امر دجّال و از مكّه و مدينه . آگاه باشيد ! همانا آن بدسگال در درياى شام يا در درياى يمن است ؛ نه ، بلكه از قبل مشرق ، نه از خود مشرق است ؛ آن‌گاه به دست خود اشاره فرمود و گفت : اين را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حفظ كردم . بغوى در مصباح خود اين خبر را با حذف اوّل آن از فاطمه عليها السّلام نقل كرده و آن را از صحاح شمرده ، در اخبار حسان نيز در حديث تميم دارى از فاطمه عليها السّلام نقل كرده كه گفت : ناگاه زنى را ديديم كه موهاى خود را مىكشيد ؛ گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من جسّاسه‌ام ، به اين قصر برو ! به آن‌جا رفتم ، ناگاه مردى را ديدم كه موهاى خود را مىكشيد ، به سلسله و غلها بسته بود و ميان آسمان و زمين برمىجست .