گفتيم : واى بر تو ! كيستى ؟
گفت : شما بر خبر من قادر شديد ؛ پس به من خبر دهيد شما كيستيد ؟
گفتيم : ما مردمانى از عربيم كه در كشتى سوار شديم و با وقت اضطراب دريا مصادف شد ؛ موج با ما بازى كرد و ما را به ساحل جزيرهء تو رساند ؛ آنگاه داخل جزيره شديم ، حيوان پرمويى ديديم كه از بسيارى مو پيش و پس او معلوم نبود ، به او گفتيم : واى بر تو ! تو كيستى ؟ گفت : من جسّاسهام ؛ گفتيم : جسّاسه چيست ؟ گفت : نزد اين مرد در دير برويد كه بسيار مشتاق خبر دادن به شماست ، ما شتابان نزد تو آمديم ، از او ترسيديم و ايمن نيستيم كه او شيطانى باشد .
گفت : مرا از نخل بيابان خبر دهيد كه ثمر مىدهد .
گفتيم : از چه امر آن خبر مىگيرى ؟
گفت : از نخل آن سؤال مىكنم ، آيا ثمر مىدهد ؟
گفتيم : آرى !
گفت : آگاه باشيد نزديك است كه ثمر ندهد !
گفت : مرا از درياچهء طبريّه خبر دهيد .
گفتيم : از چه امر او مىپرسى ؟
گفت : آيا در آن آب هست ؟
گفتيم : آبش بسيار است .
گفت : آگاه باشيد زود است كه آب آن برود ؛ سپس گفت : از چشمهء زعر ، به من خبر دهيد !
گفتيم : از چه امر آن خبر مىگيرى ؟
گفت : آيا در چشمه آب هست ؟ آيا اهل او به آب آن چشمه زرع مىكنند .
گفتيم : آرى ، آب آن چشمه بسيار است و اهلش از آن زرع مىكنند .
گفت : مرا از نبىّ امّيين خبر دهيد كه چه كرده ؟
گفتيم : او از مكّه مهاجرت كرده و در يثرب فرود آمده .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 571
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧١