تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
گفتم : به زودى خواهم كرد . فرمود : نكن ! امّ شريك ، مهمان بسيار دارد و من كراهت دارم معجر تو بيفتد ، جامه از ساق‌هاى تو كشف شود و قوم از تو چيزهايى ببينند كه تو را خوش نيايد و لكن به پسر عمّت ، عبد اللّه بن عمرو بن امّ مكتوم نقل كن ، او مردى از بنى فهر قريش و از بطنى است كه فاطمه از آن بطن مىباشد ؛ پس به سوى او منتقل شدم . چون عدّه‌ام منقضى شد ، نداى منادى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را شنيدم كه ندا مىكرد : نماز به جماعت ؛ يعنى : امروز همه براى نماز جمع شويد ؛ به مسجد رفتم و با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز كردم . بعد از نماز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر منبر نشست و مىخنديد ، سپس فرمود : هر كس در جاى نماز خود بنشيند ، آيا مىدانيد شما را براى چه جمع كردم ؟ گفتند : خدا و رسول او داناترند . فرمود : به خدا قسم ! شما را براى ترغيب و ترسانيدن جمع نكردم و لكن شما را جمع كردم ، زيرا تميم مردى نصرانى بود ، آمد بيعت كرد ، ايمان آورد و به من از حديثى خبر داد كه با آن‌چه من شما را خبر دادم ، موافق بود ، مرا از مسيخ دجّال خبر داد كه با سى نفر مرد از لخم و جذام در كشتى سوار شد ؛ موج آن‌ها را يك ماه در دريا چرخ مىداد ، تا اين‌كه نزديك مغرب به ساحل جزيره‌اى رسيدند و داخل جزيره شدند . سپس حيوانى پرمو ديدند و از بسيارى مو پس و پيش آن را نشناختند ؛ به او گفتند : واى بر تو ! كيستى ؟ گفت : من جسّاسه‌ام . گفتند : جسّاسه چيست ؟ گفت : اى قوم ! نزد مردى در دير برويد ، زيرا او بسيار شائق به خبر دادن شماست . گفت : چون نام مردى را براى ما برد ، از او ترسيديم كه مبادا شيطان باشد ! آن‌گاه گفت : من شتابان رفتم تا داخل دير شدم ، در آن انسانى را ديديم كه در خلقت ، اعظم از انسانى بود كه ديده بوديم ، در قيد سختى بود ؛ دست‌هاى او را به گردنش جمع كرده بودند و از زانو تا كعبش را به آهن بسته بودند .