هرچند پدرش علوان كه عجمان او را مرداس خوانند و از ملوك حمير بود ؛ پايهء اقبالش بدانجا كشيد كه خواهر جمشيد را در سلك ازدواج اندراج داد كه همال خورشيد بود ، او مردى حقشناس بود ، و ضحّاك را از ارتكاب ظلم و اجحاف منع فرمود ؛ مفيد نيفتاد تا آنكه ضحّاك به تعليم استاد خويش كه ساحر و كافر بود ، پدر را از ميان برداشت و يكباره بر لوازم جور و اعتساف خاطر گماشت .
گويند هرروز دو مرد به خان سالار او مىسپردند تا از مغزشان مرهم درست كرده ، تسكين وجع سلمه را آماده كند ؛ خان سالار بر آن جوانان رحم نموده ، مغز سر يك تن را با مغز سر گوسفند توأم كرده ، از آن مرهم آماده مىكرد ، يك تن ديگر را رها نموده ، به او وصيّت مىكرد خود را از مردم مخفى دارد تا زمان معلوم و اجل محتوم فرا رسد . گويند طايفهء اكراد از احفاد آن طبقهاند .
على الجمله ، چون جور ضحّاك به نهايت رسيد و مردم بىگناه بسيارى در مداواى او تباه شدند ، از كاوهء آهنگر اصفهانى كه خون دو پسرش بر اين كار هدر شد و با جفاى پادشاه جابر ، صابر بود ؛ پسر ديگرى طلب داشتند تا هلاكش كرده ، مرهم سلمهء مشومه مرتّب دارند .
كانون خاطر كاوه چون كورهء حدّادان برتافته ، برآشفت و به ضحّاك دشنام گفت ، پوست پارهاى كه دفع گزند شراره را در ميان بسته داشت ، بر سر چوبى كرده ، برافراشت ، از جور ضحّاك فرياد برآورد و سخت ناليد . مردم كه از تراكم اجحاف و تصادم اعتساف به ستوه بودند ، گرد او جمع شدند . در آن زمان ، مخيّم ضحّاك دامن دماوند و اطراف طبرستان بود .
كاوه از اصفهان ساز سپاه كرده ، چون شير گزند يافته ، به زمين وى شتافت ، فريدون بن اتقيان را كه مادرش فرانك ، در زاويهء خمول به شير گاو مىپرورد ، برآورد و به سلطنت نصب كرد ، از آنجا متوجّه دماوند شده ، حربى سهمناك با ضحّاك نمود ، او را دستگير كرده ، دست بربست و در جبل دماوند دست فرسود ، قيد و بند ساخت و پس از چندى ، جهان را از لوث وجودش پاك كرد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 539
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٣٩